تبليغاتX
..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::..
قالب وبلاگ

..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::..
خـــاطرات خــانـوادگـی مــا 
لینک دوستان
چت باکس


به نام خدا

نی نی کوچولو ها معمولا خیلی تو دل برو و نازن . یه جوری نیگات میکنن که انگار جادو میشی و نمی تونی چشم ازشون برداری . اونا می خوان که شما رو تسخیر کنن و تمام حواستون متوجه ی اونا باشه میخوان که همیشه تو بغلتون باشن و پایین هم نیان . تا یه لحظه چشم ازشون بردارید یه جیغ کوچولو میکشن (که یعنی منو نگاه کن ) ودوباره شما رو میکنن مال خودشون . یه جور براتون میخندن که ناخود اگاه شما هم لبخند میزنید و از بقیه ی افراد خونه قافل میشید .دیگه یادتون میره شوهری هم بوده بچه ی دیگه ای هم دارید و خونه ای و زندگی و ...

مراقب باشید

خیلی مراقب باشید که نی نی کوچولوی جادوگر تمام زندگی تون نشه .نشه که همین اظهار علاقه وتوجه زیاد به نی نی باعث حسادت بچه ی دیگه یا از همه مهم تر شوهر تون بشه .

نکته مهم :

( اگه جون نی نی تونو دوست دارید ) سعی کنید جلوی بقیه ی افراد خونه نی نی ها رو زیاد تحویل نگیرید وگر نه اونا بی گناه مورد خشم وحسد قرار می گیرن .

[ شنبه 1386/02/29 ] [ 11:41 ] [ سایـه ]

به نام خدا

سلام

معمولا یک خانم باردار در ماه های اخر بارداری و مخصوصا روزهای اخر دچار استرس و نگرانی میشود فکر اینکه ایا کودکم سلامت است و یا زایمان اسانی خواهم داشت یا نه ؟ به سر همه ی خانم های باردار خطور میکند . و تنها کاری که میشود کرد ارامش دادن به خود و کمک خواستن از خداوند است و انتظار . و بعد از زایمان ( قدم نو رسیده مبارک ) تازه متوجه میشوید که هیچ کاری بلد نیستید و تمام کتاب های بچه داری که در دوره ی بارداری خوانده بودید همه از ذهن تان پاک شده و یا کاربردی نداشته ( البته تا 30 - 40 روز مامان جون همه کارها رو انجام میده ولی اخرش چی ) واینجاست که یک خانومه با تجربه به کمکتون میاد ( اگر هم فعلا ازدواج نکردید یا هنوز بچه ندارید باز هم بخونید هر چی باشه یه سال دیگه دو سال دیگه ده سال دیگه ...دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره ...البته شاید هم داشته باشه . خدایا همه ی کسانی که در ارزوی ازدواج هستند رو به خواسته شون برسون . به همه ی کسانی که در ارزوی بچه دار شدن میسوزن فرزندی عنایت بفرما و همه ی مریض ها رو شفا بده امین ) و به شما  در تمام مراحل زندگی اعم از ازدواج ! بارداری ! زایمان !! بچه داری !! مشاوره رایگان میدم .همه روزه بجز روز های تعطیل ازساعت ....

دوستای عزیز یادم اومد که مدتی قبل دوستم با صدای گرفته با من تماس گرفت و گفت که دکتر گفته که اون بچه دار نمی شه و خواسته بود براش دعا کنم شما هم دعا کنید فعلا  

[ جمعه 1386/02/28 ] [ 10:13 ] [ سایـه ]

به نام خدا

سلام    

چند روز قبل تو وبگردی از وبلاگ یه اقای میانسال دیدن کردم به نام محمد علی مقامی .خیلی باحال بود یه مرد میانسال بشینه و وبلاگ بنویسه و کارای عجیب و جالب بکنه و تو پارسی بلاگ برگزیده هم بشه ( خیلی کلاس داره . تصور کردم بابامو در حال وبلاگ نویسی و به سرم زده تشویقش کنم دست به قلم ( کیبورد ) ببره ) اون تو وبلاگش تولد خودشو به خودش تبریک گفته بود . و از این کار به عنوان پدیده ی خود تبریکی یاد کرده بود چقدر برام جالب بود و داشتم له له میزدم تا منم خود تبریکی کنم ولی تا 24 شهریور روز تولدم خیلی مونده بود یه دفعه یادم اومد ..............امروز یعنی 28 اردیبهشت سالگرد عقد مونه و به همین دلیل منم خود تبریکی میکنم و به خودم و همسرم میگم :

سالگرد عقدمون مبارک هوراااااااااا هورااااااااا

[ جمعه 1386/02/28 ] [ 9:6 ] [ سایـه ]

به نام خدا

سلامی به خنکی نسیم سحر گاه

هیچ براتون پیش اومده که توی یه شهر غریب و دور باشید و همه ی دوست ها و فامیل ها یه جای دیگه برا خودشون خوش باشن و یاد شما هم نباشن .غم غربت گاهی همچین گلوتو فشار میده که انگار داری خفه میشی .از قدیم گفتن دوری و دوستی .! اخه تو دوری که هیچ دوستی نیست !!!!! ادما معمولا خیلی فراموشکارن .کسی از جلوی چشمشون کنار بره کم کم از دلشونم بیرون میره همچین که انگار نه انگار که وجود داشتی .( اونایی که همیشه با همند گاهی هم از دست هم دلخور یا عصبانی میشن و باهم قهر میکنن و تنها مزیت دوری و دوستی اینه که کسی نیست که با شما قهر کنه ). هرچی صبر می کنی می بینی نه ....کسی به یادت نیست ....گوشی تلفن و بر می داری ...ولی دوباره میگذاری سر جاش .(اخه چقدر من زنگ بزنم . بزار ببینم کی بیادم می افتن) ...یه روز ...دو روز... سه روز ...اخرش انقدر دلت تنگ میشه که مجبور میشی دوباره خودت زنگ بزنی . وبازم میشنوی که :( ای بابا عزیزم بازم تو زحمت کشیدی و تماس گرفتی ....من همین الان تو فکرت بودم ....الان می خواستم برات زنگ بزنم ...).و وقتی تو با علاقه از اوضاع واحوال فک و فامیل می پرسی ومی خوای حال همه رو جویا بشی احساس میکنی طرف مقابل با یه اشنا قرار داره و وقت نداره .یا کار ضروری داره .... و اون موقع است که می فهمی خیلی تنهایی... و یا تنها کسی که فکر می کنید شما رو می فهمه و درکتون میکنه هفته به هفته بلکه هم ماه به ماه هم سراغی از شما نمی گیره . و تو نه میتونی اعتراضی بکنی ونه ...خوب حق هم دارن . اونا هم برا خودشون کار و زندگی دارن شوهر و بچه دارن .نباید توقع بیجا داشت و معلومه تا ادمو می بینن تازه به یادت می افتن . درسته ...اره....باید به خودم اینو بفهمونم .....خوب اگه خواهرت یادش می ره خواهری داره چون سرش شلوغه ..... ناراحت نباش . تعطیلات نزدیکه . میتونی بری و یادشون بندازی که تو هم هستی ....تا تابستون چیزی نمونده ..............

[ پنجشنبه 1386/02/27 ] [ 10:44 ] [ سایـه ]
 

سلام

داشتم سایت کامران نجف زاده رو می خوندم که گفته بود بچه دار شده و بچه اش شبا گریه های بنفش می کنه ......رفتم به هشت سال پیش.وقتی که برا اولین بار مادر شده بودم و نی نی کاکل زری من شب ها جیغ های خاکستری میکشید .بیچاره پسرم اونقدر جیغ میکشید که نصفه شب صاحب خونه می اومد می پرسید بچه چشه . (حالا یا از روی خیر خواهی و دلسوزی و یا بسه دیگه خفه اش کنید ) پسرم توی فامیل شهره بود .و هر چی دکتر می بردیم فقط میگفت کولیک داره و کاریش نمیشه کرد فقط پشت شو بزنین تا اروغ بزنه و یا شربت گرایپ میکسچر می دادن که هیچ کدوم فایده نداشت(البته از حق نگذریم تلاش زیادی برای زدن اروغش نمی کردم و بعد از 15-10 بار ضربه خسته میشدم و ول می کردم ) .اتفاقا خود منم گاهی دل درد و دل پیچه میگرفتم ولی فکر درمانش نبودم تا اینکه بعد از چند سال متوجه شدم که هر بار حبوبات یا شیر یا ...می خورم دل پیچه می گیرم و بعد از بدنیا اومدن و شروع گریه های ممتد و مداوم شبانه ی نی نی گلم تازه فهمیدم که ای دل غافل این دل پیچه ی منه که از راه شیر به بچه منتقل میشه و اونو بی قرار میکنه( توی یه کتابچه راهنما هم نوشته بود که...بعضی مادران متوجه شدند که با تغییر رژیم غذایی خود مثل کم کردن و یا حذف شیر گاو و سایر فراورده های لبنی - غذاهای ادویه دار - ترکیبات گندم - غذاهای نفاخ مانند حبوبات - کلم- کلم بروکلی - پیاز - نوشیدنی های کافئین دار - و الکل(که خدا رو شکر اینو لب نمی زنیم) میتوانند کولیک کودک خود رو کاهش دهند (حالا شما خودتون امتحان کنین ببینین حذف کدوم موثرتره). از اون به بعد دیگه رژیم حبوبات گرفتم وشیرو حتی یه مدت کاهو و کلم و بادمجون (اخه میگن باد داره) و هر چیز نفاخ که به تجویز خاله خانوما و خان باجی ها منع شده بود نخوردم و تحت درمان قرص ضد نفخ قرار گرفتم و برای اروغ زدن نی نی تا 20 دقیقه هم به زدن ضربه (حتی در دل شب) ادامه می دادم (و اوائل روزی چندبار وفعلا به روزی یه بار و یا یه روز درمیون تقلیل یافته)شربت گرایپ میکسچر هم بهش میدم .وحالا نی نی گل راحت و اسوده می خوابه . وای که اگه من این موضوع رو قبلا می دونستم (یا یه ادم با تجربه ای به من گفته بود )دیگه پسرم ماه ها زجر نمی کشید و تا یه مدت بعد جیغ های عصبی نمی کشید . حالا بگید مامان ها که کاری نکردن کار از این سخت تر که من نمی تونم لب به غذا های خوشمزه بزنم و حتی توی مهمونی ها هم وقتی تو غذا یا خورش حبوبات(قیمه - قورمه سبزی - الویه - لوبیا پلو - باقالی پلو - اش و عدسی و غیره ) بود به جای اونا نیمرو میخوردم ؟ ها ؟خوب مادر بودن یعنی این (از خود گذشته گی ). به سرم زده یه سری نکات اموزشی در رابطه با بچه داری بنویسم تا مامان های فعلی و اینده چیز یاد بگیرن و از بچه داری لذت ببرن .

[ سه شنبه 1386/02/25 ] [ 10:13 ] [ سایـه ]

سلام      

چند روزی بود که پسرم اصرار میکرد تا کچل بشه . چون مدیر مدرسه شون گفته بود هر کس روز شنبه اصلاح نکرده باشه سیلی می خوره . صبح شنبه یه دفعه یادش اومد که موهاشو نزده وشروع کرد به التماس که موهامو کچل کنید.وقت سلمونی رفتن که نبود . من به پسرم دل داری دادم که مدیر حق نداره برای این چیزهای کوچیک بچه ها رو کتک بزنه و...اما اون بچه تر از این حرفا بود. باباش ماشین اصلاحو اورد وپرسید :چقدر کوتاه بشه ؟ پسرم گفت: از ته بزن .من گفتم: از ته که بزنه کلت میشه مثل لپت .ولی اون میگفت که بعضی از بچه ها هم کچل کردن .(اخ که پسر طفلک من فکر می کرد کچل یعنی اندازه ی یه بند انگشت فقط مو داشته باشه )من بعد از مدتی یه سری بهشون زدم و دیدم پسرم با خوشحالی نشسته و باباش پشت سرش مشغوله .نگو باباش هم خواسته به نظر پسرش احترام بزاره و از ته ته ته یه جاده میکشه تا بالا .منو میگی داشتم دیونه میشدم . پسرم گفت عیبی نداره خودم گفتم دوست دارم .سرم هوا می خوره خنک میشه ...(بیچاره خودشو ندیده بود )باباش رفت به قسمت جلوی سر . من داد و غرغر .پسرم متین و صبور .که یه دفعه ماشین خراب شد .پسرم گفت مامان چرا ناراحتی ول کن بابا .من ازش خواستم خودشو تو ایینه ببینه .و ناگهان یعععععععععععععععععععع یعععععععععععع یعععععععععععععع الهی بمیرم براش مثل عزیز مرده ها جیغ می کشید از ته ته دل بعد شروع کرد زار زار گریه کردن اول کلی بغل باباش گریه کرد بعد اومد و بغل من گریه کرد و مارو قسم اما زمان می داد که دیگه کوتاهش نکنید بزارین همین طوری بمونه من کلاه سرم میزارم معلوم نمیشه توروخدا .....(البته با اجازه خودش ازش فلیم گرفتیم تا پشت سرشم ببینه ولی نشونش ندادیم تا سکته نکنه )کلی ژست روان شناسارو گرفتیم و باهاش حرف زدیم وفهموندیم دیگه تموم شد و کاریش نمی شه کرد . در حالی که اون زجه میزد بقیه موهاشو با ماشین همسایه مون کچل شد .و حالا بعد از تموم شدن کار دوباره خودشو تو ایینه دیدو باز یععععععععععععع یعععععععععع یععععععععع بعد از دوش گرفتن حالش کلی بهتر شد(سرش سفید شد)فقط کلمات زشت شدم و بچه ها مسخره ام میکنن از زبونش نمی افتاد .من هم کتاب <ای کیو سان > رو نشونش دادم و گفتم بگو سرمو مدل ای کیو یی زدم و اون با کلاه رفت به مدرسه. در حالی که دلم براش کباب بود .ولی اینو فهمید که دیگه تشبیه به کار نبره .


موضوعات مرتبط: پسرم
[ یکشنبه 1386/02/23 ] [ 10:5 ] [ سایـه ]
 

سلام

۲روز پیش پنجمین ماهگرد تولد نی نی گلم بود .نینی کوچولو این روزا خیلی مریضه. سرفه های خیلی شدید میکنه که دل ادم کباب میشه دکتر براش ۳ تا امپول نوشته (که باید دو سومش تزریق بشه) و یه شربت چرک خشک کن . طفلک وقتی سرفه میکنه با هر سرفه اش پاهاش میپره تو هوا . خیلی ناراحتشم . وقتی سرفه اش میگیره یه زبونه کوچولو از توی غنچه ی لباش پیدا میشه و با چشای پر اشکش ما رو نیگا می کنه که الهی مامان واسش بمیره .تا حالا ۲تا امپول و زده .وقتی امپولش میزنن تا ۴۰-۳۰ ثانیه لبش کبود میشه بدون هیچ صدایی مثل تشنجی ها دست و پا میزنه .من طاقت دیدن زجر کشیدن نی نی مو ندارم خدایا نی نی گلم زوتر خوب شه


موضوعات مرتبط: دخترم
[ جمعه 1386/02/21 ] [ 10:15 ] [ سایـه ]
سلام بچه ها 

چند روز پیش یه مطلب نوشتم با عنوان< زنهای قدیم >که یه نظر از طرف زاپاتا براش داده شد .اقای زاپاتا از این مطلب ابراز خرسندی کردند و تصدیق کردند و گفتند زنهای امروزی فقط بلدن پا رو پا بندازن و بخورن و مثل اسب ابی باد کنن .

اره شما حق دارید مادرهای ما از بس تو اون دوره مثل برده کار کردن که نخواستن به بچه ها شون سخت بگیرن و خواستن دختر های گلشون با خیال اسوده به درس و مشقشون برسن و وقت درس خوندن براشون چای و ابمیوه و میوه های پوست گرفته میبردن وغذاهای مقوی و خوش مزه درست می کردن تا تمام ویتامین های موجود به کله بچه شون سرازیر بشه برای این که اونا مثل خودشون طعم نداری و بدبختی رو نچشن . و این دلسوزی مادر های ایرانی باعث این ماجراست . البته این شامل اقا پسرای گل هم میشه و البته چون واسه ی مامان بابا های ما پسرا  (یه خورده و فقط یه خورده ) عزیز ترن به اونا بیشتر پول تو جیبی میدن ( چون خرجشون بیشتره ) و بیشتر میرسن (چون بچه بیچاره هی میره بازی و ورزش خوب باید جون داشته باشه تا بدوئه یا نه ) و عزت و احترامشون بیشتره و بیشتر دوسشون دارن (چون اونا کاکل زری ان ) و اخرشم ما نفهمیدیم این مطلب کاکل زری از کجا در اومد ....

خلاصه این شد که توقع پسرا بالا رفت وحالا اگه بخوان تو خونه دست به سیاه و سفید بزنن زورشون میاد و دوست دارن همه ی توجه همسر شون به اونا باشه و زنشون باید مثل یه خانم خوب و با ادب هر چی میگه گوش کنه .و این جوری بود که دلسوزی مامانای دلسوز ایرانی کار دستمون داد .

اون دختر بیچاره ای که تا ۱۸ سالگی هیچ کاری تو خونه انجام نداده نه غذا پخته و نه شستشو و... اخه چطور یه شبه اشپز ماهری بشه و کارگری ماهر تر .معلومه که کارهای خونه براش میشه یه کابوس .خوب باید روزای اول غذاهاش ته بگیره ته دیکاش بسوزه ظرفاش بشکنه تا بشه یه کدبانو یا نه .و صد البته که در هر جا و مکانی و در هر قرن و دوره ای کارها و مسئولیتهای خانوما بیشتر از اقایون بوده و هست و خواهد بود .

و حالا جوابیه به اقای زاپاتا :هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه مگه این که با انصاف باشه .حالا شما بگید ایا مرد های امروزی هم مثل مرد های قدیمند؟

[ چهارشنبه 1386/02/19 ] [ 10:32 ] [ سایـه ]
سلام

چند روزی بود که حال و حوصله هیچ چی رو نداشتم ولی چیزایی که می خواستم بنویسم توی سرم می چرخید .برای خلاصی از این سر درد مجبور شدم بنویسم تا ببینم چی میشه .ا

لان یه سری به بانوی جنگل زدم .از طلاییه و شهدا نوشته بود منم حال معنوی بهم دست داد و یاد بچگی افتادم یاد اون موقعی که به خاطر کار بابام مجبور شدیم بریم ابادان .میگم مجبور چون تازه اتش بس شده بود وهنوز معلوم نبود چی میشه .بابای بیچاره یه سال تنها اونجا موند چون اوضاع خطری بود ولی بعد ما هم رفتیم ۱۱-۱۰ سالم بود وقتی رسیدیم ابادان هیچ پرنده ای پر نمی زد تو خانواده های نیروی انتظامی مابودیم و یه  ابادانی .

مایحتاج زندگی مون رو از پادگان تامین میکردیم چون نه مغازه ای باز بود نه نونوایی .تو مدرسه اونقدر شاگرد کم بود که بچه ها مخلوط بودن .وای که چه دورانی بود ما که تو صلح اونجا بودیم اونایی که توبمباران و جنگ بودن چیکار می کردن .خونه ها خراب در و دیوارا ترکش خورده زمین پر از وسایل شکسته و داغون .روی بعضی دیوار ها و زمین اثر خون بود یعنی اونجا کبوتری پر کشیده بود یا پرش شکسته بود .

عجب حال و هوایی بود یادش بخیر . هر وقت از کوچه هاش میگذشتم دلم یه جوری می تپید این حس که تو این کوچه ها رزمنده ها و بسیجی ها عبور کردن و شهید شدن  تو همین خونه ها زن ها و بچه ها زیر اوار موندن دلمو می سوزوند. واقعا انگار کسی همرام بود  کسی اونجا حضور داشت خیلی عجیبه ولی تا حالا یادم نبود.

حیف که اون موقع بچه بودم و چیز زیادی نمی فهمیدم و گر نه کلی حال میکردم تو اون همه معنویت .ای کاش الان اون موقع بود .......


موضوعات مرتبط: خاطرات بچگی
[ سه شنبه 1386/02/18 ] [ 10:3 ] [ سایـه ]
سلام

هیچ وقت شده یه سوال شرعی براتون مطرح بشه ندونید از کی بپرسید یا مشکلی برا تون پیدا شده که نتونید به کسی بگید یا شده دلتون بخواد به صورت انلاین با یه کارشناس علوم دینی چت کنید خوب حالا میتونید. برید و سوال تونو بپرسید. منم رفتم و جوابمو گرفتم

[ دوشنبه 1386/02/10 ] [ 15:40 ] [ سایـه ]
سلام

من از بچهگی از نی نی ها خوشم نمی اومد. مخصوصا نوزاد .هیچ موجودی به اندازه ی نوزاد برام زشت و بی ریخت نبود . به نظر من اونها مثل بچه میمون میموندن .هیچ وقت نوزادی رو بغل نگرفتم وحتی نبوسیدم . یادم نمیاد خواهرم روبغل کرده باشم و بوسیده باشم .(الان نی نی من یه جیغ خوشحالیه بلند کشید من نگاهش کردم و اون با خنده برام دست و پا زد) داشتم میگفتم ...

از بچه ای که نتونه دردشو بگه و منظورشو بفهمونه وفقط بلده گریه کنه اخه کی خوشش میاد . فقط وقتی از اونا خوشم می اومد که حدود ۳-۲ ساله بودن اونم فقط دختر .

این موضوع ادامه داشت تا اینکه من ازدواج کردم و قرار شد بچه دار شیم .شوهرم که روحیه منو میدونست در جواب بقیه که چرا بچه دار نمیشین ؟میگفت :خانومم باید امادگی مادر شدن و داشته باشه که حالا نداره .تا اینکه به خودم گفتم :تا کی صبر کنم اخرش که باید بچه دارشم . پسرم که به دنیا اومد احساسی ( علاقه به نوزاد ) در من بوجود نیومد و هر لحظه که بزرگتر میشد من به این نتیجه میرسیدم که بچه هر چه کوچولوتر مامانی تر و گوگولی تر .

و از همه مهم تر ازار و اذیتش کمتر .نی نی های بیچاره که زبون ندارن درد شونو بگن اگه جائیشون درد بگیره نمیتونن حرفی بزنن. از جاشون نمی تونن تکون بخورن. حتی نمی تونن از خودشون مواظبت کنن .وای که چقدر دلم نی نی میخواست تو اون سالهائی که پسرم بزرگ شده بود و شیطون .حالا هم کیف میکنم با این نی نی نازه کوچولو .البته الان پسرم کلاس دومه و حسابی اقا شده برا خودش .

[ دوشنبه 1386/02/10 ] [ 15:15 ] [ سایـه ]
       بازم سلام

شب پنج شنبه گذشته رفته بودیم بیرون .نی نی یه خورده سرفه میکرد بردیمش درمانگاه .دیدیم نوشته سوراخ کردن گوش ۲۰۰۰ تومان . دلو زدیم به دریا و گوشهای نی نی رو سوراخ کردیم .و بعد شاد وشنگول از تغییری که نی نی کرده بود به سمت خونه راه افتادیم .گرم صحبت بودم که یهو نمیدونم چی شد دیدم روی زمینم و پام توی یه گودال .پام رفته بود توی یه جوب اب اونم توی عرض پیاده رو ! شوهرم خیلی ناراحت شد زود دستم وگرفت و بلندم کرد . تنم حسابی زق زق میکرد و دست و پام میسوخت کم کم دیدم به سختی میتونم راه برم و زانوم خم نمیشه حالا بماند که چقدر جلوی مردم ضایع شدم ...وقتی به خونه رسیدیم شوهرم دست و پای خونی و زخم شده ی منو با بتادین شستشو داد و بماند چه جیغی از من بلند شد ودستمو گاز میگرفتم . وقتی سوزش زخم اروم اروم داشت کم میشد من یهو یادم افتاد که فردا جمعه است . با خوشحالی گفتم : اخ جون فردا جواهری در قصر داره ! واین بار شوهرم منو هاج و واج نگاه کرد .

[ شنبه 1386/02/08 ] [ 9:0 ] [ سایـه ]
سلام

امروز روز وفات حضرت معصومه(س) است . دیشب اسمون شهر شما هم گریون شد؟ چه اشکی ریخت اسمون .چقدر دلم گرفت وقتی فهمیدم .اخه ایشون هم سن من بودن . ۲۸ ساله . و چه زود پرپر شد . چه جوون .وقتی باباش تو زندان ها اسیر بود امام رضا(ع) تکیه گاهش بود . وبعد از شهادت پدر او شد تمام هستیش . و بعد از سفر اجباری برادر بیشتر از یکسال نتونست تحمل کنه و همراه عده ای از خویشان و دوستان به جائی که دلش رفته بود حرکت کرد .اما بین راه در شهر ساوه به کاروان حمله کردند و کشتند و... و حضرت بیمار شد او را به قم اوردند ۱۷ روز بعد در حالی که هنوز به برادرش نرسیده بود فوت کرد .در غربت و تنهایی .در حالی که هنوز ازدواج نکرده بود و تمام خواستگاران را برای غم اسارت پدر رد کرده بود .

      ****       ****      ****      ****        ****      ****     ****

راستی شما چند وقته به زیارت حضرت معصومه(س) نرفتید ؟ تو روایته هر کی ایشونو با شناخت زیارت کنه بهشت پاداش اوست .وهمه ی شیعیان با شفاعت ایشون وارد بهشت میشن .و هر کس ایشون رو زیارت کنه انگار امام رضا(ع) رو زیارت کرده .منم حدود ۲۰ روز پیش تو حرم عمه ام بودم . به همراه نی نی کوچولو .خیلی خوب بود .اخره شب بود وخلوت و .....راستی نگفته بودم من سیدم . از نسل امام موسی کاظم (ع)یعنی امام رضا (ع)میشه عموم وحضرت معصومه(س) هم عمه ام . وای که چه حالی میده حرم عمه و ...     نماز و حاجت و گریه و دعا .

[ شنبه 1386/02/08 ] [ 8:42 ] [ سایـه ]

سلام                                                                                                  دیشب (دور از جون خونه شما )یه سوسک کوچولو تو خونمون پیدا شد .من پریدم مگس کش و برداشتم و کشتمش . و درحالی که داشتم دل و رودشو جمع می کردم شوهرم گفت :دوست داشتی یکی با مگس کش بزنه تو سر نی نی واونو بکشه؟ اون بچه سوسک هم مامان داشت زدی لهش کردی . من یه نگاه به شوهرم انداختم  و یه نگاه به بچه سوسکه .با خودم کفتم شاید شوهرم عضو انجمن حمایت از حیوانات بوده و ما خبر نداشتیم .

[ شنبه 1386/02/08 ] [ 7:57 ] [ سایـه ]
سلام

عجب زمونه ای شده ما خانم های امروزی با وجود داشتن ماشین لباسشوئی واجاق گاز و پلو پز و یخچال ساید بای ساید وماشین ظرف شوئی وغذا ساز و مایکروویو و سولاردوم و.... بازم به کارامون نمیرسیم .زنهای قدیم چیکار میکردن بدون اب گرم اب لوله کشی و برق و حتی لامپ !  اخه چطور هم به کارهای خونه میرسیدن و هم تو کار کشاورزی به شوهرشون کمک میکردن !اونم چه کار خونه ای .از لب رود خونه یا سر چشمه اب میاوردن . ظرف و لباسو لب رود خونه میشستن . تو باغ شون سبزیجات میکاشتن . از گاو شیر میدوشیدن وماست و پنیر درست میکردن . به مرغ و جوجه ها دون میدادن و برا گاو و گوسفند از صحرا علف میاوردن . نون تو تنور درست میکردن و رو اتیش غذا میپختن . صبحانه و عصرانه برا شوهرشون  سر زمین میبردن .مربا و ترشی و... درست میکردن . غذاها رو برای ماههای بعد ذخیره می کردن . تازه هرکدوم ۱۰-۱۲ تا بچه هم داشتن که تو سر و کله ی هم میزدن و روزی یکی دو تشت لباس کثیف میکردن که مامان بیچارشون باید تو اب سرد با دست لباسهارو چنگ میزد و میشست . و یه روز کارش میشد این که بچه هارو ببره حموم عمومی وتن شونو بسابه تا تمیز بشن .حالا ما امروزی ها با یه بچه که تنش پوشک میپوشیم و پاشو با دستمال مرطوب پاک میکنیم داد مون بلنده که وای خسته شدم مردم یکی بچه رو ازم بگیره ... وچون بچه گریه میکرد یه ناهاروشام ساده ویه عالم کار عقب مونده .وقتی یه لحظه خودمو تو اون دوره فرض میکنم ...وای سرم سوت میکشه . خدارو شکر میکنم که تو این دوره ارتباطات بدنیا اومدم وخدا رو شکر میکنم از این همه نعمت .ولی خدائش زنهای قدیم عجب زنهایی بودن .

[ جمعه 1386/02/07 ] [ 21:40 ] [ سایـه ]
سلام

چقدر عجیبه ! ۲ روز پیش در حالی که نی نی کوچولوی ۵ ماهه ام تو بغلم بود داشتم فیلم دوره ی نوزادی اونو نگاه میکردم .خدایا این بچه چقدر تغییر کرده ! چقدر بزرگ شده !...خاطره ی نوزادی اش انگار مال سالها قبله ! یه خاطره ی دور و مه گرفته .و وقتی نی نیه تو فیلم گریه میکرد و ضجه میزد بی اختیار اشکم سرازیر شد!! و میگفتم: جان جانم  عزیزم .ونی نیه تو بغلم که از سر و صدای گریه ی قبلی خودش داشت به گریه می افتاد نمی دونست این وسط چیکار کنه به منه اشک الود نگاه کنه یا کسی که مثل خودش تو تلویزیون بود!!         نتیجه اخلاقی:۱- ادم نباید به گذشته فکر کنه ۲-ادم نباید فیلم وتلویزیون ببینه چون باعث ناراحتی روح و چشم میشه ۳-روز ها در گذرند یکی میاد و یکی میره  وتنها نیکی و مهربانیست که بجا میمونه ۴-تنها یه مامانه نمونه از دیدن تصویر بچه اش اشک الود میشه  

[ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 6:11 ] [ سایـه ]
سلام

توی یه کتابه تربیتی خوندم:حضوره دائمی مادر در سالهای اولیه ی کودک مخصوصا ۳ سال اول از اهمیت زیادی برخورداره .حضور همیشگی مادر در این مرحله همراه با مهربانیها مراقبتها و مهر ومحبت مادرانه این احساس رو در کودک بوجود می اره که در این جهان غریب و ناشناخته تنها وبی یاور نیست و در صورت لزوم از حمایت بی دریغ او بهره مند میشه واین احساس در تامین امنیت خاطر کودک بسیار موثره .از سوی دیگه کودک باید در این این مرحله از لحاظ عاطفی ارضاء بشه .در این مورد نقش مادر منحصر به فرده.کودک باید از سرچشمه مهر و محبت مادر سیراب بشه و این امر در رشد عاطفی کودک خیلی موثره .وقتی مادر کودک رو در اغوش گرم و پر مهر خودش میفشاره و کودک خود رو شیر میده از لحاظ عاطفی اونو سیراب میکنه و برای اون ایجاد امنیت وارامش میکنه . کودکانی که با شیر مادر تغذیه میشن علاوه بر جنبه های بهداشتی از سلامت روانی و عاطفی بیشتری هم برخوردارن .تحقیقات نشان داده که از ۶ ماهگی تا ۳ سالگی حضور مادر نه تنها در رشد عاطفی کودک بلکه در رشد بدنی و عقلی او هم تاثیر زیادی داره .و بعد ۲ گروه بچه ۶ ماهه تا ۳ ساله رو میگیرن یکی تو شرایط بد بهداشتی و غذایی وکنار مادراشون .گروه بعدی در بهترین شرایط بهداشتی و غذایی ولی دور از ماماناشون . حالا اگه گفتین بعد از یه مدت رشد کدوم گروه بهتر بود؟ .... گروه اول               بهتره این مسئله همیشه یادم بمونه که نقش مادر در تربیت نی نی چقدر مهمه .ممکنه بی توجهی یه مادر به بچه اش بعد ها چه اثر بدی تو روح اون بذاره . مادر میتونه خیلی ساده باعث بد بینی وخود کم بینی یا ترس واضطراب تو فرد بشه .یا میتونه باعث طراوت وخوش بینی وموفقیت فرد  باشه . حتما باید یادم بمونه چه وظیفه ی سنگینی رو دوشم افتاده .  فعلا

[ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 5:31 ] [ سایـه ]

سلام                                                                                                          

میخوام امروز از علت عزیز شدن نی نی براتون بگم . مدتی بود که دلمون بچه میخواست ولی خبری نبود مسئله رو با دکترم مطرح کردم و بعد ازمایش و سونوگرافی و دارو خوردن و دوباره ازمایش و سونوگرافی و....دعا و نذر ونیاز و.....بالاخره یه نی نی   اما یک ماه بعد نی نی کوچولوی من پرکشید به اسمون و دوست فرشته ها شد و من موندم و غم و درد و ....وباز ازمایش و سونوگرافی و...این دفعه برای تشخیص علت سقط حتی ازمایش ژنتیک هم دادیم وبعد دوباره نی نی کوچولو .این بار هم نزدیک بود نی نی بره تو اسمون که خدا رو شکر نرفت .تو دوره ی بارداری همه دلشون میخواست بدونن بچه دختره یا پسر همه الا باباش. اون معتقدبود هر چی باشه خدا رو شکر . منم حتی تو سونوگرافی اخرین ماه به دکتر گفتم نمیخوام جنسیت بچه رو بدونم .خلاصه... همه اش ناراحت بودم که چون من بیهوشم بقیه اول میفهمن بچه چیه  و من اخر ولی من تو اتاق عمل با بی حسی موضعی  سزارین شدم وهمین که بچه به دنیا اومد صداشو شنیدم و با  خبر از جنسیتش شدم و..واین قشنگترین لحظه ی زندگیم بود. تا بعد     راستی تولد ابا المهدی (ع) مبارک 

[ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 4:49 ] [ سایـه ]
         سلام 

امروز برای اولین باره که شروع به نوشتن کردم . درست نمی دونم چی بنویسم  بهتره اول خودمو معرفی کنم .من یه مادره ۲۸ ساله ام وخانه دار و یه نی نیه پنج ماهه دارم و اگه اون اجازه بده قراره از این به بعد تو این وبلاگ در باره نی نی کوچولوم و  نی نی های دیگم وخاطرات و اتفاق هایی که برام می افته بنویسم فعلا خداحافظ نی نی داره گریه میکنه و باید به اون برسم

 

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1386/02/03 ] [ 18:7 ] [ سایـه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
×××××
من 32 سالمه و سه تا بچه دارم ! پسرم 13 ساله و دخترم 5 و نیم ساله است که این دو تا رو خودم بدنیا اوردم ولی پسر اخریمو مادرشوهرم بدنیا اورده !
:))
این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهرم اصلا خوشش نمیاد با اسم و ادرس خودم برای اقایون کامنت بذارم و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
جواب کامنت اقایون و دوستایی که ادرس نذاشتن زیر کامنت شون داده میشه
×××××
روز نوشت :
از قبل از عید دارم دوره ی لباس شب و عروس رو میگذرونم ...
این روزها چقدر بدم میاد از خیاطی !!!
امکانات وب