|
..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::.. خـــاطرات خــانـوادگـی مــا
| ||
|
به نام خدا نی نی کوچولو ها معمولا خیلی تو دل برو و نازن . یه جوری نیگات میکنن که انگار جادو میشی و نمی تونی چشم ازشون برداری . اونا می خوان که شما رو تسخیر کنن و تمام حواستون متوجه ی اونا باشه میخوان که همیشه تو بغلتون باشن و پایین هم نیان . تا یه لحظه چشم ازشون بردارید یه جیغ کوچولو میکشن ( که یعنی منو نگاه کن ) ودوباره شما رو میکنن مال خودشون . یه جور براتون میخندن که ناخود اگاه شما هم لبخند میزنید و از بقیه ی افراد خونه قافل میشید .دیگه یادتون میره شوهری هم بوده بچه ی دیگه ای هم دارید و خونه ای و زندگی و ...مراقب باشید خیلی مراقب باشید که نی نی کوچولوی جادوگر تمام زندگی تون نشه .نشه که همین اظهار علاقه وتوجه زیاد به نی نی باعث حسادت بچه ی دیگه یا از همه مهم تر شوهر تون بشه . نکته مهم : ( اگه جون نی نی تونو دوست دارید ) سعی کنید جلوی بقیه ی افراد خونه نی نی ها رو زیاد تحویل نگیرید وگر نه اونا بی گناه مورد خشم وحسد قرار می گیرن . [ شنبه 1386/02/29 ] [ 11:41 ] [ سایـه ]
به نام خدا سلام معمولا یک خانم باردار در ماه های اخر بارداری و مخصوصا روزهای اخر دچار استرس و نگرانی میشود فکر اینکه ایا کودکم سلامت است و یا زایمان اسانی خواهم داشت یا نه ؟ به سر همه ی خانم های باردار خطور میکند . و تنها کاری که میشود کرد ارامش دادن به خود و کمک خواستن از خداوند است و انتظار . و بعد از زایمان ( قدم نو رسیده مبارکدوستای عزیز یادم اومد که مدتی قبل دوستم با صدای گرفته با من تماس گرفت و گفت که دکتر گفته که اون بچه دار نمی شه و خواسته بود براش دعا کنم شما هم دعا کنید [ جمعه 1386/02/28 ] [ 10:13 ] [ سایـه ]
به نام خدا سلام چند روز قبل تو وبگردی از وبلاگ یه اقای میانسال دیدن کردم به نام محمد علی مقامی .خیلی باحال بود یه مرد میانسال بشینه و وبلاگ بنویسه و کارای عجیب و جالب بکنه و تو پارسی بلاگ برگزیده هم بشه ( خیلی کلاس داره . تصور کردم بابامو در حال وبلاگ نویسی و به سرم زده تشویقش کنم دست به قلم ( کیبورد ) ببره ) اون تو وبلاگش تولد خودشو به خودش تبریک گفته بود . و از این کار به عنوان پدیده ی خود تبریکی یاد کرده بود چقدر برام جالب بود و داشتم له له میزدم تا منم خود تبریکی کنم سالگرد عقدمون مبارک هوراااااااااا [ جمعه 1386/02/28 ] [ 9:6 ] [ سایـه ]
به نام خدا سلامی به خنکی نسیم سحر گاه هیچ براتون پیش اومده که توی یه شهر غریب و دور باشید و همه ی دوست ها و فامیل ها یه جای دیگه برا خودشون خوش باشن و یاد شما هم نباشن .غم غربت گاهی همچین گلوتو فشار میده که انگار داری خفه میشی .از قدیم گفتن دوری و دوستی .! اخه تو دوری که هیچ دوستی نیست !!!!! ادما معمولا خیلی فراموشکارن .کسی از جلوی چشمشون کنار بره کم کم از دلشونم بیرون میره همچین که انگار نه انگار که وجود داشتی .( اونایی که همیشه با همند گاهی هم از دست هم دلخور یا عصبانی میشن و باهم قهر میکنن و تنها مزیت دوری و دوستی اینه که کسی نیست که با شما قهر کنه ). هرچی صبر می کنی می بینی نه ....کسی به یادت نیست ....گوشی تلفن و بر می داری ...ولی دوباره میگذاری سر جاش .(اخه چقدر من زنگ بزنم . بزار ببینم کی بیادم می افتن) ...یه روز ...دو روز... سه روز ...اخرش انقدر دلت تنگ میشه که مجبور میشی دوباره خودت زنگ بزنی . وبازم میشنوی که :( ای بابا عزیزم بازم تو زحمت کشیدی و تماس گرفتی ....من همین الان تو فکرت بودم ....الان می خواستم برات زنگ بزنم ...).و وقتی تو با علاقه از اوضاع واحوال فک و فامیل می پرسی ومی خوای حال همه رو جویا بشی احساس میکنی طرف مقابل با یه اشنا قرار داره و وقت نداره .یا کار ضروری داره .... و اون موقع است که می فهمی خیلی تنهایی... و یا تنها کسی که فکر می کنید شما رو می فهمه و درکتون میکنه هفته به هفته بلکه هم ماه به ماه هم سراغی از شما نمی گیره . و تو نه میتونی اعتراضی بکنی ونه ...خوب حق هم دارن . اونا هم برا خودشون کار و زندگی دارن شوهر و بچه دارن .نباید توقع بیجا داشت و معلومه تا ادمو می بینن تازه به یادت می افتن . درسته ...اره....باید به خودم اینو بفهمونم .....خوب اگه خواهرت یادش می ره خواهری داره چون سرش شلوغه ..... ناراحت نباش . تعطیلات نزدیکه . میتونی بری و یادشون بندازی که تو هم هستی ....تا تابستون چیزی نمونده .............. [ پنجشنبه 1386/02/27 ] [ 10:44 ] [ سایـه ]
سلام داشتم سایت کامران نجف زاده رو می خوندم که گفته بود بچه دار شده و بچه اش شبا گریه های بنفش می کنه ......رفتم به هشت سال پیش.وقتی که برا اولین بار مادر شده بودم و نی نی کاکل زری من شب ها جیغ های خاکستری میکشید .بیچاره پسرم اونقدر جیغ میکشید که نصفه شب صاحب خونه می اومد می پرسید بچه چشه . (حالا یا از روی خیر خواهی و دلسوزی و یا بسه دیگه خفه اش کنید [ سه شنبه 1386/02/25 ] [ 10:13 ] [ سایـه ]
سلام موضوعات مرتبط: پسرم [ یکشنبه 1386/02/23 ] [ 10:5 ] [ سایـه ]
سلام ۲روز پیش پنجمین ماهگرد تولد نی نی گلم بود .نینی کوچولو این روزا خیلی مریضه. موضوعات مرتبط: دخترم [ جمعه 1386/02/21 ] [ 10:15 ] [ سایـه ]
سلام بچه ها چند روز پیش یه مطلب نوشتم با عنوان< زنهای قدیم >که یه نظر از طرف زاپاتا براش داده شد .اقای زاپاتا از این مطلب ابراز خرسندی کردند و تصدیق کردند و گفتند زنهای امروزی فقط بلدن پا رو پا بندازن و بخورن و مثل اسب ابی اره شما حق دارید مادرهای ما از بس تو اون دوره مثل برده کار کردن که نخواستن به بچه ها شون سخت بگیرن و خواستن دختر های گلشون با خیال اسوده به درس و مشقشون برسن و وقت درس خوندن براشون چای و ابمیوه و میوه های پوست گرفته میبردن وغذاهای مقوی و خوش مزه درست می کردن تا تمام ویتامین های موجود به کله بچه شون سرازیر بشه برای این که اونا مثل خودشون طعم نداری و بدبختی رو نچشن . و این دلسوزی مادر های ایرانی باعث این ماجراست . البته این شامل اقا پسرای گل هم میشه و البته چون واسه ی مامان بابا های ما پسرا (یه خورده و فقط یه خورده ) عزیز ترن به اونا بیشتر پول تو جیبی میدن ( چون خرجشون بیشتره ) و بیشتر میرسن (چون بچه بیچاره هی میره بازی و ورزش خوب باید جون داشته باشه تا بدوئه یا نه ) و عزت و احترامشون بیشتره و بیشتر دوسشون دارن (چون اونا کاکل زری ان ) و اخرشم ما نفهمیدیم خلاصه این شد که توقع پسرا بالا رفت وحالا اگه بخوان تو خونه دست به سیاه و سفید بزنن زورشون میاد و دوست دارن همه ی توجه همسر شون به اونا باشه و زنشون باید مثل یه خانم خوب و با ادب هر چی میگه گوش کنه .و این جوری بود که دلسوزی مامانای دلسوز ایرانی کار دستمون داد . اون دختر بیچاره ای که تا ۱۸ سالگی هیچ کاری تو خونه انجام نداده نه غذا پخته و نه شستشو و... اخه چطور یه شبه اشپز ماهری بشه و کارگری ماهر تر .معلومه که کارهای خونه براش میشه یه کابوس .خوب باید روزای اول غذاهاش ته بگیره ته دیکاش بسوزه ظرفاش بشکنه تا بشه یه کدبانو یا نه .و صد البته که در هر جا و مکانی و در هر قرن و دوره ای کارها و مسئولیتهای خانوما بیشتر از اقایون بوده و هست و خواهد بود . و حالا جوابیه به اقای زاپاتا :هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه مگه این که با انصاف باشه .حالا شما بگید ایا مرد های امروزی هم مثل مرد های قدیمند؟ [ چهارشنبه 1386/02/19 ] [ 10:32 ] [ سایـه ]
سلام چند روزی بود که حال و حوصله هیچ چی رو نداشتم ولی چیزایی که می خواستم بنویسم توی سرم می چرخید .برای خلاصی از این سر درد مجبور شدم بنویسم تا ببینم چی میشه .ا لان یه سری به بانوی جنگل زدم .از طلاییه و شهدا نوشته بود منم حال معنوی بهم دست داد و یاد بچگی افتادم یاد اون موقعی که به خاطر کار بابام مجبور شدیم بریم ابادان .میگم مجبور چون تازه اتش بس شده بود وهنوز معلوم نبود چی میشه .بابای بیچاره یه سال تنها اونجا موند چون اوضاع خطری بود ولی بعد ما هم رفتیم ۱۱-۱۰ سالم بود وقتی رسیدیم ابادان هیچ پرنده ای پر نمی زد تو خانواده های نیروی انتظامی مابودیم و یه ابادانی . مایحتاج زندگی مون رو از پادگان تامین میکردیم چون نه مغازه ای باز بود نه نونوایی .تو مدرسه اونقدر شاگرد کم بود که بچه ها مخلوط بودن .وای که چه دورانی بود ما که تو صلح اونجا بودیم اونایی که توبمباران و جنگ بودن چیکار می کردن .خونه ها خراب در و دیوارا ترکش خورده زمین پر از وسایل شکسته و داغون .روی بعضی دیوار ها و زمین اثر خون بود یعنی اونجا کبوتری پر کشیده بود یا پرش شکسته بود . عجب حال و هوایی بود یادش بخیر . هر وقت از کوچه هاش میگذشتم دلم یه جوری می تپید این حس که تو این کوچه ها رزمنده ها و بسیجی ها عبور کردن و شهید شدن تو همین خونه ها زن ها و بچه ها زیر اوار موندن دلمو می سوزوند. واقعا انگار کسی همرام بود کسی اونجا حضور داشت خیلی عجیبه ولی تا حالا یادم نبود. حیف که اون موقع بچه بودم و چیز زیادی نمی فهمیدم و گر نه کلی حال میکردم تو اون همه معنویت .ای کاش الان اون موقع بود ....... موضوعات مرتبط: خاطرات بچگی [ سه شنبه 1386/02/18 ] [ 10:3 ] [ سایـه ]
سلام هیچ وقت شده یه سوال شرعی براتون مطرح بشه ندونید از کی بپرسید [ دوشنبه 1386/02/10 ] [ 15:40 ] [ سایـه ]
سلام من از بچهگی از نی نی ها خوشم نمی اومد. مخصوصا نوزاد از بچه ای که نتونه دردشو بگه و منظورشو بفهمونه وفقط بلده گریه کنه اخه کی خوشش میاد . فقط وقتی از اونا خوشم می اومد که حدود ۳-۲ ساله بودن اونم فقط دختر . این موضوع ادامه داشت تا اینکه من ازدواج کردم و قرار شد بچه دار شیم .شوهرم که روحیه منو میدونست در جواب بقیه که چرا بچه دار نمیشین ؟میگفت :خانومم باید امادگی مادر شدن و داشته باشه که حالا نداره .تا اینکه به خودم گفتم :تا کی صبر کنم اخرش که باید بچه دارشم . پسرم که به دنیا اومد احساسی ( علاقه به نوزاد ) در من بوجود نیومد و هر لحظه که بزرگتر میشد من به این نتیجه میرسیدم که بچه هر چه کوچولوتر مامانی تر و گوگولی تر و از همه مهم تر ازار و اذیتش کمتر .نی نی های بیچاره که زبون ندارن درد شونو بگن اگه جائیشون درد بگیره نمیتونن حرفی بزنن. از جاشون نمی تونن تکون بخورن. حتی نمی تونن از خودشون مواظبت کنن .وای که چقدر دلم نی نی میخواست تو اون سالهائی که پسرم بزرگ شده بود و شیطون .حالا هم کیف میکنم با این نی نی نازه کوچولو [ دوشنبه 1386/02/10 ] [ 15:15 ] [ سایـه ]
بازم سلام
[ شنبه 1386/02/08 ] [ 9:0 ] [ سایـه ]
سلام
[ شنبه 1386/02/08 ] [ 8:42 ] [ سایـه ]
[ شنبه 1386/02/08 ] [ 7:57 ] [ سایـه ]
سلام
[ جمعه 1386/02/07 ] [ 21:40 ] [ سایـه ]
سلام چقدر عجیبه ! ۲ روز پیش در حالی که نی نی کوچولوی ۵ ماهه ام تو بغلم بود داشتم فیلم دوره ی نوزادی اونو نگاه میکردم .خدایا این بچه چقدر تغییر کرده [ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 6:11 ] [ سایـه ]
سلام توی یه کتابه تربیتی خوندم [ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 5:31 ] [ سایـه ]
سلام میخوام امروز از علت عزیز شدن نی نی براتون بگم . مدتی بود که دلمون بچه میخواست ولی خبری نبود [ پنجشنبه 1386/02/06 ] [ 4:49 ] [ سایـه ]
سلام امروز برای اولین باره که شروع به نوشتن کردم
ادامه مطلب [ دوشنبه 1386/02/03 ] [ 18:7 ] [ سایـه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||