تبليغاتX
نوشـــته های یـه مــامـان
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
 
دوشنبه 1388/08/25 :: 11:16 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سلام

 

یه مدته که نی نی یه کاری میکنه که من دلیلشو نمیفهمم . یهو مثل نی نی کوچولو ها هی صداهای نامفهوم از خودش درمیاره و در جواب ما حرف نمیزنه و فقط با انگشت منظورشو میرسونه . بعد میاد بغلمو ادای نی نی کوچولو ها رو در میاره و دستمو ( مچ دستمو ) میبره طرف دهنش و ادای شیر خوردنو در میاره و واقعا چهره اش میشه مثل اون موقع هاااا ... بعد اگه اون موقع به اسم صداش کنم میگه من هِیحانه نیستم من نی نی ام . تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

نی نی یه موقع هایی که داره تلویزیون تماشا میکنه یهو مثل جن دیده ها فرار میکنه میره پشت پرده یا اون اتاق ... اون وقته که ما میفهمیم بازم داره تبلیغات لینا لوله ای پخش میشه یا کلیپ های راهنمایی و رانندگی ... نی نی از معتادای توی کلیپا خوشش نمیاد . از قلعه ی لینا هم بدش میاد .

 

یه موقع هایی میشه میبینیم نی نی یهو مثل مجسمه شده ! یا اثری ازش نیست ( که معمولا میره پشت پرده یا پشت در اتاق یا یه اتاق دیگه ... ) وقتی میخوایم بهش نزدیک بشیم یه داد بلند میزنه و میگه نه ! نه ! نه ! نه ! میفهمیم که بعله باید خودمو برای نظافتش اماده کنم . هر چی هم بهش میگم بیا بریم تو دستشوئی جیغ و داد میکنه و نمی خواد پروژه رو نیمه تموم بذاره !

 

گهگاهی هم که اشتباها شلوارشو خیس کنه مثل یه مرد !!! ( این اصلا ربطی به جنسیت نداره اقایون بهتن بر نخوره منظور تبلیغات مای بی بیه که میگه ادم با مای بی بی میتونه سرشو مثل یه مرد بالا بیاره ) شروع میکنه به دراوردن شلوارش و اگه یکی اونو در اون حال ببینه بهش گوشزد میکنه که دلیل کارش خیس بودن شلواره !

 

هر از گاهی میاد و میگه مامان دوست دارم .... یا دلم برات تنگ شده بود ... و جواب میگیره که منم دوست دارم یا منم دلم برات تنگ شده بود . یه بار که دعواش کرده بودم و داشت گریه میکرد با عصبانیت گفت دلم برات تنگ نشده بود !!!

 

 وقتی دست و صورتشو میشورم دولا میشه دستاشو میکشه روی پاهاش و مثلا وضو میگیره .

 

تا میبینه من یا باباش خسته و بیرمق نشستیم میدوئه میاد دوش مونو با دستای کوچولوش میماله و بعد از کمی با ذوق میگه : خستگیت در رفت ؟ وقتی بگیم اره عزیزم دستت درد نکنه با افتخار میره دنبال کاراش

 

وقتی داریم با کسی تلفنی حرف میزنیم هی میاد و میگه گوسی گوسی ... گوسی گوسی .... بعد که صحبت کرد میگه به ماژیکم سلام برسون ! ( از اونی که پشت خطه میخواد که به ماژیکش سلام برسونه )

 

وقتی از جلوی مجتمع تفریحی رنگین کمون رد میشیم و چشمش به رنگین کمون بزرگ سر در اون می افته داد میزنه وااای رنگین کمون بعد شروع میکنه بلند بلند : رنگین کمونه ! رنگین کمونه ! دوسش داریم دوسش داریم برنامه مونه ! برنامه مونه !

 

اول و اخر بیشتر جمله هاش کلمه ی مامان میذاره ... مثلا میگه مامان ! اب بده مامان !

 

بادکنکشو هی تو دستش ورز میداد که یهو ترکید . نی نی گفت مامان پخ شکست !

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

* در مورد اسم نی نی درسته اسمش ریحانه اس و من میتونم بچه ها رو با اسم صدا کنم . خوب اخه مگه چند تا زن ۳۰ ساله وجود داره که یه پسر کلاس پنجم به اسم علیرضا و یه دختر ۳ ساله به اسم ریحانه داره ؟ که شمالی هم هست و ... خوب من برای مخفی موندن هویتم مجبورم برا بچه ها اسم مستعار بذارم دیگه . تازه میخوام اسم سایه - مامان نی نی رو هم به همون اسم تغییر بدم . خوب تا حالا که فلفلک و قندک و عسلک و ... پیشنهاد شده البته من خودم دوست دارم اسمی باشه که توی وبلاگهای دیگه زیاد ازش استفاده نشده باشه ....

* مامانم اینها هنوز نیومدن ... ( روز ۳ شنبه اونا اومدن  )

* به وزن ۵۷ و خوردی رسیدم ...

* فونت رو بزرگ کردم تا برا خوندن اذیت نشین . مخصوصا اونهایی که مثل خودم عینکین .

* من عاشق شکلکام هستم . مجبورین که اونها رو تحمل کنین . نگران قالب هم نباشین به زودی تعویض خواهد شد . من خودم عاشق تنوع ام واسه همینم تقریبا سعی میکنم وبلاگم چه قالب یا شکلکاش همیشه یه جور نباشه ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net



شنبه 1388/08/23 :: 16:11 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلام

شوهرم یه دوستی داره که تو این چهار سالی که ما اومدیم اینجا 3 تا عید غدیر و 2 بار هم شام اومدن خونه مون ولی ما یه بارم نرفتیم خونه شون . نمیدونم دلیلش چی بود ولی طبق معمول باید گفت که مشغله و بچه مدرسه ای و ... دیگه کم کم اونها داشتن گله میکردن که خلاصه 5 شنبه شب شوهرم به دوستش زنگید که ما فردا یه سری میایم خونه تون . طرف هم اصرار کرد که ما شام جایی دعوتیم شما ناهار بیاین و ما هم قبول کردیم . بعد از گذاشتن تلفن یادمون اومد که ای بابا ما قرار بود فردا رو که روز دحو الارضه روزه بگیریم که ! میدونستیم که خودشونم مشتاقن که فردا روزه باشن دوباره زنگیدیم که اقا ممنون ما ناهار نمیایم و فقط یه سر میایم تا همدیگه رو ببینیم . قرار گذاشتن برای صبح جمعه . و با دیر خوابیدن دیشبش مجبور شدیم زودتر از معمول جمعه ها پاشیم .

بعد از اونجا رفتیم نماز جمعه . فکر کنم این اولین نماز جمعه ای بود که با نی نی رفته بودم . یه چند باری با نی نی تو نماز جماعت شرکت کرده بودم که یا اون قدر نی نی بود که همش گریه میکرد و من سر نماز مجبور میشدم فراداش کنم و زودتر تمومش کنم که بهش برسم یا اینکه سر نماز راه افتاد واسه خودش رفت و میخواست از در مسجد بره بیرون که جلوشو گرفتن ... خلاصه اینبار بدتر از قبل بود چون پوشک هم نداشت و میترسیدم نکنه جایی رو نجس کنه . خلاصه موقع خوندن خطبه ها فقط داشت بیسکوئیت میخورد و به بچه ها نگاه میکرد . همین که امام جمعه خواست تکبیره الاحرامو بگه نی نی گفت من جیش دارم !   من مثل برق گرفته ها تنها کاری که کردم این بود که نی نی از رو زمین قاپیدمو مثل فرفره هی دور خودم چرخیدم !!! اصلا نمیدونستم دستشوئی کدوم طرفه تازه دور تا دورم ادمهای ایستاده به نماز و منم اوائل صف و در خروجی اخر صف و جلوی نمازگذارها پر از کیف و کفش و وسایل و ...

حالا چطوری رسیدم تا در خروجی بماند .    انتظامات در رو برام باز کرد تا برم بیرون و وقتی رفتم بیرون تازه یادم افتاد که کفشمو نیاوردم و حالا هر چی به اونهایی که بیرون بودن و روی فرش نشسته بودن گفتم که خواهش میکنم جون مادرتون یه چیزی بدین بپوشم بچه رو ببرم دستشوئی همه یا کور و کر مادرزاد بودن یا تازه اومده بودن ( به یکی گفتم ببخشید یه کفشی چیزی دارین من بپوشم گفت من تازه اومدم !!! ) یهو یادم افتاد موقع در اوردن کفش یه دمپایی کهنه یه گوشه افتاده بود زود رفتم اونو گرفتم و دویدم به سمت دستشوئی ( که خیلی هم نزدیک نبود ) و بعد از یه عالمه پله رفتم پایین و با کلی عجله و دل اشوبه بچه رو سرپا گرفتم که دیدم ایشون ۲ ثانیه بعد با خیال اسوده فرمودن که کردم !   حالا هر چی هم که من بهش گفتم که هیچی رو کردی ؟ کو ؟ جیش کن خسته شدم ! سودی نبخشید و من شادمانه   وقتی به پشت در محل نمازجمعه رسیدم مجبور شدم صبر کنم تا 3 رکعت باقیمانده ی نماز عصر رو هم بخونن و در ها رو باز کنن تا بتونم کفشها و کیف دربندمو در اغوش بگیرم !

بعد از اون مردان خانواده تصمیم گرفتن که یه سری هم به خونه ی نیمه کارمون بزنیم و رفتیم . هی دو طبقه رو بالا و پایین کردیم و خاک نوش جان کردیم و لباسهای تیره ی مان را روشن نمودیم که روحمان جلا یافت .   بعد هم یه دور 180 درجه ای دور شهر گشتیم و پیاده روی کردیم و وقتی که زبانمان از حلقوم تقریبا 20 سانت بیرون زده بود به خانه برگشتیم و نمازی با حضور قلب خواندیم   و به خاطر تنگی وقت برای درست کردن افطاری کباب کوبیده ای نوش جان کردیم که حسابی چسبید جایتان خالی .   

* همسایه مون 4 روزه که رفته کربلا ! به همراه شوهرش ! شوهرش مسئولیتی توی کاروان زیارتی داره و زیاد به کربلا میره و این یعنی من حدود 10 روز از دستش راحتم .  

* فردا مامانم و بابام و مادرشوهرم با هم میان اینجا .   بنابر این چند روزی نمیتونم بهتون سر بزنم . البته اگه باز هم مثل دفعه های قبل کنسل نشه ...

* فردا موعد اجاره خونه مون تموم میشه ... خدا کنه صاحب خونه قصد بیرون کردن مونو نداشته باشه یا اجاره رو زیادش نکنه . وگرنه مجبوریم بریم توی خونه ی نیمه کاره مون چادر بزنیم ...  که نه در داره اتاقاش و نه شیشه داره پنجره هاش نه کابینت و شیر الات و نه گاز کشی شده !

* لطفا اسامی پیشنهادی تونو برای نی نی مون بدین . چون دیگه نی نی از نی نی بودن خارج شده و من میخوام از تولد سه سالگیش که ۱۹ اذره دیگه بهش نی نی نگم . چه اسمی رو میشه برای یه دختر کوچولوی شیطون و با مزه و جیگر مامانش به کار برد که هم در یک کلمه همه ی این معانی رو برسونه ؟

* چقدر دلم میخواد قالبمو عوض کنم ! خیلی قسمتی که متن توش قرار میگیره باریکه ! ابنوس جان ببخش اگه باز اومدی و سر گیجه گرفتی ... تا پیدا کردن نیمه ی گمشده ام !!!!   باید تحمل کنی . اگرم کسی به جز لینکهای قالب دونی توی پیوندام جایی رو سراغ داشت لطفا معرفی کنه که هم اکنون نیازمند قالب هستم .

* چقد از این شکلکام خوشم میاد   فقط زیادی کله کنده ان نه ؟ به نظر شما فونت ریز با شکلک گنده میاد یا فونت رو درست تر کنم ؟ ( فونت درشت تر شد ) یا از این شکلکا استفاده نکنم ؟ نمیدونین وقت گذاشتن این شکلکا چقدر نی نیم میخنده و خوشش میاد . اگه دوست دارین از این شکلکا استفاده کنین باید روی یکی از اونها کلیک کنین تا لینک دانلودش باز بشه و بعد از دانلود نصبش کنین و بعدشم وقتی ان لاین هستین فقط میتونین ازش استفاده کنین .



سه شنبه 1388/08/19 :: 16:50 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلام

همسایه ی روبروئی مون یه خانوم سرزنده و شاد و پر نشاط بود که توی اکثر جمع های زنونه و جلسات قران و تفسیر حضور داشت . هر جا بود تیکه مینداخت و خوشمزگی میکرد . با جثه ی کوچیکی که داشت هیچ کس فکر نمیکرد که ۲۹ سالش باشه و ۲ تا بچه مدرسه ای داشته باشه ... هر روز که بچه هاش میرفتن مدرسه اونم میزد بیرون و گاهی حتی تا ۱ و نیم ظهر هم نمیرسید و بچه هاش میرفتن خونه ی همسایه ی دیگه و کلیدی که مادرش به همسایه سپرده بود رو میگرفتن و میرفتن خونه . خلاصه اون همیشه منو برای تو خونه موندنم سرزنش میکرد و گاهی هم بهم تیکه مینداخت و میگفت مرغ کرچ !!!   که البته خیلی هم بهم بر میخورد ... اصلا حال میکرد وقتی به کسی تیکه مینداخت یا سر به سرش میذاشت یا کنفش میکرد . واسه همینم من زیاد باهاش راحت نبودم و زیاد باهاش ارتباط نداشتم .

یه روز ساعت ۴ عصر زنگ خونه رو زد و به من خابالود گفت بیا بریم پیاده روی ! منم یه جورایی خراب رفاقتم ( الکی میگم روم نمیشه به کسی نه بگم !   ) و باهاش رفتم بیرون که با یه ادم داغون و مچاله روبرو شدم که بعد از سه بار گریه کردن بهم گفت که افسردگی گرفته و استرس شدید داره و از اضطراب زیاد شبا تا صبح خوابش نمیبره حتی بعد از خوردن قرص خواب و رفتن پیش دکتر و مشاور و دکتر گیاهی و دعا نویس و زیارت و نذر و توسل هم نتیجه نداده !!!   من هاج و واج نمیدونستم چی بهش بگم و تنها کاری که کردم این بود که بحث رو عوض کنم و حرفهای خنده دار و مطالب بامزه براش تعریف کنم ! اون شب یکی دیگه از همسایه ها اومد و گفت بیا که حالش خیلی بده و گریه ی شدید میکنه بیا شاید این طوری حالش عوض شه !!!

چند روز بعد ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه صبح اومد و گفت بریم پیاده روی ...  توی پیاده روی هم همش فکرهای منفی داره و ناراحته .
یه بار ۸ صبح اومد و گفت بیا بریم پشت بوم ! میگه دوست داره افتابو ببینه .
یه بار ۷ شب اومد خونه مون و گفت قوز بالا قوز شده و حامله هم شده ! گریه که میترسم بچه ام ناقص بشه از این همه قرص و استرس ... با اینکه دکترش بهش گفته بود اینها دارو های مجاز بارداریه . بهم گفت تو اعصابت تو خونه خورد نمیشه ؟ بهش گفتم که تو اینترنت یه دفتر خاطرات دارم و از همین راه یه عالمه دوست جون جونی دارم و .... گفت دوستاتو دیدی ؟ گفتم چندتایی شونو . گفت باهاشون حرف زدی ؟ گفتم با چند تائی شون . گفت پس چرا به من زنگ نمیزنی ؟   منم الکی ماست مالی کردم که خوب ... اخه ... خوب دیگه ...
( وای خدا چقدر از این شکلکه خوشم میاد ) بعد وبلاگمو بهش نشون دادم . شروع کرد به خوندن . یه جاش هم خندید . اونجایی که نی نی شیرین گندمک و کرده بود تو دماغش و گریه میکرد چرا درش اوردی . بعد اونم یادش افتاد که دخترش هم یه لوبیا کرده بود تو دماغش و .... خلاصه وقتی داشت میرفت حالش کلی عوض شده بود ...
دفعه ی بعد ساعت ۸ و خوردی صبح بود که اومد و گفت بریم پشت بوم . بعد گفت بیا خونه مون تا من به کارام برسم . رفتم و من به کاراش رسیدم . بعد گفت بریم خرید دلم وا شه . رفتیم البته با نی نی . بعد یه راست رفت طرف پارک ! بعدش حالش بد شد رفتیم خونه اش . بعدش .... خلاصه من اون روز پسرم بدون ناهار رفت مدرسه . نی نیم از روی نیمکت پارک خورد زمین ! ناهار حاضری خوردیم . خونه و زندگیم حسابی بهم ریخت تازشم ۳ بار نی نی بیرون از خونه به حد جنون لج کرد ! 
  چیزی که اصلا سابقه نداشت ... همسایه مونم بازم حالش بد شد که بهم گفت زنگ بزن به شوهرم بیاد منو ببره درمانگاه ! تا مدتی منو ۲ تا دیگه از همسایه ها پیشش موندیم تا تنها نباشه ...

بهم گفته که هر روز صبح بیا پیشم تا منم بتونم به کارام برسم ! میگه تو منو شاد میکنی . دیگه نمیدونه که هر بار که از پیشش میرم از شدت موج منفی که دریافت کردم خودم داغون میشم و سرم به شدت درد میگیره !   

یه روز اومد دنبالم و رفتم دیدم شوهرش خونه اس . خیلی سختم شد ولی اون ول کن نبود و میگفت بمون . منم بهش گفتم اگه هر کاری داشت بیاد و صدام کنه یا زنگ بزنه میرم به کاراش میرسم ... سبزی هاشو اوردم خونه و خورد شده تحویلش دادم ....

دیگه نمیدونم چیکار کنم . هر روز فکر منو به خودش مشغول میکنه . دلم براش شور میزنه . ناراحتشم ولی منم توانشو ندارم که مدتی باهاش بمونم .  خودم افسرده میشم . داغون میشم .سر درد میگیرم . خودم اند استرسم . بعدش میام هی سر بچه هام خالی میکنم . اصلا نمیتونم بهش نه بگم . حتی اگه کارم زیاد باشه یا اصلا حوصله نداشته باشم ...خدایا نمیدونم چیکار کنم .... 
 

خودش میگه من هر جا هستم همه رو افسرده میکنم و میزنه زیر گریه ...   میگه میدونم کسی دوست نداره پیشم باشه ... بهم میگه بیا بهم اینترنت یاد بده میگم باشه ولی توان شو نداره . ضعیف شده حاملگی هم حالشو بدتر کرده . همش دراز میکشه ... مامانش اینها هم هی میان پیشش و هی میبرنش خونه شون ولی بازم روحیه اش عوض نمیشه ...مشاورش میگه باید خودتو سرگرم کنی مخصوصا نصفه شبا که بی خوابی میزنه به سرت اما اون نه به کتاب خوندن و مجله نه دیدن فیلم نه جدول حل کردن نه اهنگ هیچ چی علاقه نداره ... از اولشم علاقه ای بهشون نداشته و این کارا رو اتلاف وقت میدونسته ...میگه مشاورش گفته از کمالگرایی این طوری شده . میگه همیشه میخواسته از همه بهتر باشه . تموم وقتشو میذاشته پای علم اموزی و عبادت و زیارت و ... میخواسته به این روایت که فکر کردن از فلان سال عبادت بهتره عمل کنه و هی زور میزده فکر کنه اما الان دیگه فکر ولش نمیکنه ! دعا نویسا هم میگن چشم و نظره . یکی هم گفته بدون بسم الله از یه سه راهی رد شدی ! مشاورش میگه خودت باید بخوای اما اون فکر میکنه که هیچ وقت خوب نمیشه . میگه من میمیرم و بچه هام .... میزنه زیر گریه  برادراش بهش میگن اخه از چی استرس داری ؟ شوهرت بده ؟ بچه هات بدن ؟ زندگی خوبی نداری ؟ اخه چی ؟ اونم جواب میده چی کار کنم مگه دست خودمه ؟ دل تو دلم نیست ... دارم میمیرم !!! میگه همه چی از اونجا شروع شد که شوهرش قرار بود بره کربلا زیارت . شب قبل از رفتن شوهرش اون تا صبح خوابش نبرد و بی خوابی های شبانه اش ادامه پیدا کرد . یه نصفه شب هم که خیلی داغون بود و همسر و بچه هاش خواب بودن از سر بی قراری زنگ میزنه مشاورشو از خواب بیدار میکنه و ازش کمک میخواد که اونم با صبر و مهربونی اونو اروم میکنه . تازه گاهی دلش میخواد ساعت ۴ صبح بیاد دنبالم که شوهرش منصرفش میکنه !!!! 

شما فکری به ذهنتون میرسه ؟

* خواهش میکنم براش دعا کنین .

* چقدر سخته ادم یه مریض تو خونه داشته باشه . مخصوصا مریض روانی و افسرده . خیلی سخته ....  

* روانشناسی هم عجب شغل اعصاب خورد کنیه   

* شوهرم میگه اگه تو توی این غربت دوستای اینترنتی تو نداشتی حتما همین حال و روزو داشتی . واقعا هم راست میگه . ممنون از همه تون بابت محبت هاتون . شما برام خیلی عزیزین .  



سلام

سریال دلنوازانو نگاه میکنین ؟

انتقادهایی که درباره اش میکنن و خوندین و شنیدین ؟ نظرتون درباره ی این سریال چیه ؟ به نظر شما دیدنش وقت تلف کردنه یا برای وقت گذرونی و تفریح بد نیست ؟

تنها چیزی که ذهن منو به خودش مشغول کرده ازدواج بهزاد ۲۳ ساله ( اخه ستایش ۲۴ سالشه و بهزاد هم از ستایش کوچیکتره ...) و یلدای ۲۶ ساله اس ! اون هم بدون هیچ مخالفتی از سوی بقیه ... در حالی که اصلا ذهن بیننده به سمت سن اونها نمیره و به نظر بیننده خیلی هم به هم میومدن !  حالا فکر کنین که قرار بود بهزاد با مهتاب (فکر میکنین مهتاب چند سالشه ؟ ) ازدواج کنه !!!!

به نظر شما ازدواج یه پسر با دختری بزرگتر از خودش خوبه یا نه ؟ اگه فکر میکنین تو این اوضاع بی شوهری و ترشیده شدن دخترا اگه پسر کوچکتر به خواستگاری بیاد باید زود نون رو به تنور چسبوند به نظرتون چند سال بزرگتر باشه بد نیست ؟

یه نفر میگفت چه اشکالی داره حضرت خدیجه هم از حضرت محمد سالها بزرگتر بود ولی زندگی شون خیلی هم خوب بود ... به نظر من نمیشه حضرت خدیجه با اون عظمت رو با زنای امروزی مقایسه کرد . زنای امروزی که به شوهر بزرگتر از خودشون ریاست میکنن و سرش غر میزنن حالا اگه شوهره کوچیکتر از اونها باشه که دیگه هیچی !!!!

به نظر من که زن باید حتما از مرد کوچیکتر باشه . حالا هم سن و سال هم بد نیست اما اصلا اقا پسرا وقتی دیدن طرف ازشون بزرگتره باید قیدشو بزنن .  دختره هم اگه دید کوچیکتر از خودش با علم به این موضوع اومده خواستگاری ( البته باید دید چرا یه پسر میخواد با زنی بزرگتر ازدواج کنه ! از روی ترحم ؟ یا عشق ؟ یا مصلحت ؟ یا اجبار ؟ یا .... ) نباید قبول کنه چون تو خونه نمیشه دو نفر رئیس باشن !!!!! ولی خوب به قول همسرم همیشه استثنا هم وجود داره و ممکنه گاهی زنهایی هم پیدا بشن که از ذوق و شوق بر اورده شدن حاجت شون چنان مطیع و گوش به فرمان شوهر کوچیکتر از خودشون بشن که باعث حیرت دیگران بشه ....



دوشنبه 1388/08/04 :: 11:8 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلامSmiley from millan.net

نصفه شب مثل یه بچه کوچولو از سرما خودمو گلوله کرده بودم و خوابم نمیبرد . پتو رو تا زیر دماغم کشیده بودم بالا ...Smiley from millan.net همسرم متوجه شد و بدون هیچ حرفی رفت و لوله بخاری رو از اون اتاق اورد و شروع کرد به وصل کردن بخاری ...

خیلی طول کشید و منم اصلا از سرما حال تکون خوردن نداشتم . همسرم انگار از کار نصب زیاد راضی نبود و هی بالا و پایین لوله ها رو تکون میداد و امتحان میکرد ... کم کم منم یکمی ترس برم داشت و گفتم : Smiley from millan.netنکنه امشب به لقا الله بپیوندیم ؟ - :  چطور ؟ من : اخه ظرفها رو نشستم ! خونه هم زیاد مرتب نیست !!!Smiley from millan.net

بعد از کمی که دیگه کار تموم شد گفت Smiley from millan.net: ان شا الله که به لقا الله نمیپیوندیم ! من : من میترسم ! تا صبح خوابم نمیبره ...

ولی نمیدونم توی اون گرمای ملس کی خوابم بود ...Smiley from millan.net

نکته ی اخلاقیSmiley from millan.net : ۱ - همیشه برای پیوستن به لقا الله اماده باشیدSmiley from millan.net ۲ - همیشه ظرفها رو قبل از خواب بشوئید تا در صورت پیوستن مورد تمسخر خاص و عام قرار نگیرید .Smiley from millan.net ۳ - هیچ وقت قاطعانه نگوئید من تا صبح خوابم نمیبره ... Smiley from millan.net۴ - همیشه از زحمات همسران تون تشکر کنید تا باز هم به انجام دادن کارها تشویق بشن !Smiley from millan.net

* هر کی نکات بیشتری از این نوشته یاد گرفت به منم بگه تا یاد بگیرم Smiley from millan.net



جمعه 1388/08/01 :: 18:8 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی

سلام

یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ... یاد اوری این خاطرات نه تنها برای من لذت بخش بود بلکه یه فکر خوب به سر پسرم انداخت . زود رفت یه تخم مرغ خالی کرد و بعد از مدتی یه تخم مرغ پر تو دستش بود و میخواست فردا ببره مدرسه و بزنه تو سر معلمش !

وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش پر کرده ، با تهدید منصرفش کردم . هم اون و هم چند تای دیگه رو که بعدا درست کرد رو برد و توی پارکینگ با بچه ها شکوند و بدون اینکه کثیف کاریشو مرتب کنه بر گشت خونه و همین طور روزهای بعد و بعد ...

وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی منصرفش کردم . ولی اون باز تخم مرغ شکم پر !!! درست کرده بود و حتما میخواست اونو هم بشکونه . بعد از صحبت کوتاهی که با پدرش کرد با خوشحالی اومد وسط حال ایستاد و من با دهن باز ازش پرسیدم چیکار میخوای بکنی ؟

با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم !

حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ...

باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد و من با اعصابی لهیده به اون صحنه ی اسفناک نگاه میکردم و دیدم که کل لذت انداختنش 5 ثانیه هم طول نکشید و بعد هم پسرم رفت دنبال کاراش!!!!!!!!!

هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که !

اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم !



دوشنبه 1388/07/27 :: 10:13 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام

نی نی نق میزد و میخواست من ایستاده بغلش کنم . منم بچه تو بغل ایستاده بودم و تکونش میدادم . بابای نی نی اومد و به نی نی گفت : تو یه روز از مامان ات هم بزرگ تر میشی ؟ نی نی گفت : اره باباش گفت : اون وقت هر کی تو و مامان رو با هم ببینه ... ( من یک دفعه یه جوریم شد ... حتما میگه که چه مامان پیری داری ....) میگه شما با هم خواهرین ؟ نی نی گفت : اره !

من به همسرم گفتم : دیگه این جوریام نیست .... همسرم با یه لبخند قشنگ گفت : چرا  ... تو همین جور جوون میمونی ....

قند تو دلم اب شد  

به ده نفر اول به طور رایگان رمز داده میشود

 



... ادامه مطلب


 
درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ...


پیوندهای روزانه
پيوندها
@@@ خواهرای عزیزم @@@
بانوی جنگل - فاطمه
حلاوت رهایی - فاطیما
ستاره ای بر فراز جنگل - ستاره
شهد شیرین کودکی - ستاره
من ....- مانیا
اندکی صبر سحر نزدیک است - نیلوفر ابی
دنیای شیرین
دلنوشته های سفید برفی
حرف دل - غریب اشنا
مریم و میتیل - مریم
ققنوس - شیرین
زنان کوچک
@@@ دوستای بلاگفایی @@@
حرفهایی از ته دل - خاطره
هفته بیجار - آوریل
سپیده ی سحر - سحر
نسیم پریشان - نسیم
دلنوشته های یک خانم مدیر - خانم ملک محمد
4 بهار و 1 پاییز - ستاره
هشت افقی
زندگي همچنان جاريست ... - نگین
سرزمین رویاهای من - فائزه
نسیم بهشت - مریم
باران مسیحا - خانم گل
time - زهره
شاد باش برا همیشه - محیا
دخترانه - نگین و و مژی و بقیه
ترافیک - زهرا
@@@ دوستان غیر بلاگفایی @@@
شاعرانه ی یاس خاکی
فاطمه زهرا کوچولو
تا صبح انتظار - صبا
پیک گردان - مائده
مادر سپید - ریحانه
بانوی سیب - غریبه
دفترچه یادداشت - یک طلبه
(استاد محمد علی مقامی)
(یادداشت های یک وبلاگر)
اخوندها از مریخ نیامده اند - فاطمه
قطره
خاکستر سرد - خاکستر
عسل مامان و بابا - زهرا
خاطرات من و دخترم - مامان پارميس
حس ششم حس جوانی - ستاره
مسافر سبز
هاله مامان ارشیا
ی فنجون قهوه با طعم تمشک - مهرنوش
تا ساحل اميد - ساجده
مامان خاتون - ریحانه
نگار مامان محمد مهدی
از كوروش صغير تا كوروش كبير - مهسا
ستاره كوچولو
هواي پريدن ابي است - مهستا
ريحونه ي بهشتي - مامان محمد صالح و مهدی
مامان گلي اينده
حس قشنگ ... - مامان طاهره
حاج خانوم و حاج اقاشون
به نام خدا ...- نجمه
سرندی پی تی
یادداشت های یک دانشجوی پزشکی
وبلاگ نازنین
مامان سارا
@@@ وبلاگهای هنری @@@
اشپز کوچولو
مطبخ خاله خانم
روی میز اشپزخانه - شادی
ابنوس
@@@ بقیه بلاگفایی ها @@@
بي بي ستاره زن متولد اسفند
پشت مرزهای ممنوعه - سمیه
حرفهای مادرانه - مامان عاشق
نی نی تپل - مامان نی نی تپل
گندمزار - گندم
نفس بریده - سایه
دختری با چشمانی از جنس الماس - پانیذ
تک درخت زندگی ام گوش کن - باران
نوشته های من برای غنچه کوچکم - گلی خانم
اگر دل دلیل است - انوشه میر مجلسی
من و دخترم و ... - خانم معینی
پسرکم پوریا - مامان پوریا
میس طلبه بلاگ
روزها - ف ~ بدیعی
2 تا دختر اتیش پاره - مهرنوش و پریسا
صداقت - مهناز و مهشید
میم مثل مادر - اسمان
کودکی تو - لاله
بانوی سنگ - سحر
النا سیتی شهر دلها - النا
رونالي
زندگی زیباست - محبوبه
روزگار نامهربان - اوا
سیمین بر - فرناز
بانوي همين روزها - بانو مركوري
چی توز - نسترن
خاطرات - مامان خونه
جزيره ي ترانه ها - پري
خاطرات من و کارتون ها - نیلو بیگی
ماجراهای بهار خانومی و آقای همسر
روشني ديدگان - آيه
دلنوشته هاي يك مادر و برادر كوچكش - مهربانو
ميدانم كه مي آيي - منتظر
گيس گلابتون - مژگان
امير حسين جيگر مامان
دختران من - مامان نيلوفر
بلفي و ليلي بيت
مانا و مانيا ( دختراي اسمون )
ماجراهای من و سارا
کودکانه - مهدیه
زهره مامان زهرا
تلخ و شیرین زندگی - ستاره کوچولو
زن و شوهر سانسور نشده
تراوشات یک مغز خالی - فاطمه
خاطرات بارانی - سمیه
عصرانه - ملیحه (مامان سمیه )
اشی مشی
دفتر ابی من - شبنم
ناگهان چه زود دير ميشود - خانم فرهمند پور
دنیای عشق - شهره
کوی دلبر - زهره
بی قرار
دل نوشتهاي من و كودكم - مامان مریم
مدار صفر درجه - امیر و اذین کوچولو
دنیای شادی خاله ستاره
دو نفر و یه امتحان - سارا
بهترين قالب هاي وبلاگ