|
..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::.. خـــاطرات خــانـوادگـی مــا
| ||
|
سلام
السلام علیک یا فاطمه ی زهرا .... روز میلاد حضرت زهرا (س) رو به همه تبریک میگم .... و روز زن رو به همه ی زنان و روز مادر رو به همه ی مادران .... یعنی من موندم چطور ممکنه بچه ی ادم سر ادم داد بزنه بعد بازم ادم قربون صدقه اش بره یا براش نگران باشه !!! که مثلا بچه مادر رو بندازه تو اتیش تنور ، بعد مادره بگه عزیزم برو کنار دستت نسوزه !!!!!! (فکر کنم یه حکایت از یکی از کتابای قدیمی بود ...) * ۵ شنبه تونستم برای مراسم مامان بزرگم برم شمال ... با اینکه سفرمون یه روزه بود و خیلی خستگی داشت ولی ... خیلی لذت بخش بود . * شب خواهران بی دل چه شبی دراز باشد .... اینجا دل مفهوم شوهر رو داره * رفتن مون خیلی یهوئی بود . هم برای خودمون و هم برای بقیه . اولش قرار بود همسرم تنها بره ولی فهمیدیم یه فامیل مون از تهران با ماشین خالی میخواد بره مراسم و ماها هم همراش شدیم و تا نزدیکای شهرمون مامانم اینا هم خبر نداشتن ... یعنی مامانم قبل از مراسم داشت گریه میکرد که سایه ام غریبه و نمیتونه بین مون تو مراسم باشه که یهو خبرش کردن که سایه همین نزدیکیاست ..... * یه کلاس دیگه ام شروع شده ... کلاس پولک و منجوق دوزی که برای تزئینات لباس شب و عروس ضروریه .... هدیه ی روز زن مونم که نقدی بود رفت بالای این کلاس ... * یه پیام بهم رسید که : در طبیعت عنکبوتی وجود دارد که جنس ماده بعد از جفت گیری عنکبوت نر را میخورد این تنها موجودی است که فهمیده شوهر به هیچ دردی نمیخوره !!! * یکی از دوستای شوهرم این پیامو بهش داد که : با سلام و صبح بخیر و قبولی زیارت مشهد اقا امام رضا سلام الله علیه ، میلاد بابرکت و سراسر نور علی نور حضرت صدیقه طاهره فاطمه الزهرا المرضیه سلام الله علیها بر امام زمان (عج) و همه خوبان عالم و محبانشان منجمله جنابعالی و خانواده ی محترم هزاران تبریک تبریک ... ارادتمند محمد ----- * نمیدونم چرا روز زن و مادر و تولدم و مناسبت هایی که مربوط به منه وقتی خانواده به تکاپو میافتن و میخوان مثلا منو خوشحال کنن همش بیشتر اعصاب منو خورد میکنن و داد بیداد منو در میارن ! این توقع زیادیه که من بخوام مثلا پسرم بجای هدیه ، یه روز حرف گوش کن باشه و کارایی که هر روز ۲۰ بار بهش میگم اخر با دلخوری انجام میده رو یه روز بدون گفتن انجام بده ؟ * توی موبایلم اسمشکلک چشمک رو نوشته شده : منظورم طعنه امیز و شه وانی است !!!! * ۳ هفته است که عینک دخترم گم شده !!! موضوعات مرتبط: خاطرات من [ شنبه 1391/02/23 ] [ 16:45 ] [ سایـه ]
سلام ( نوشته ی زیر مخاطب خاص دارد ) سلام عزیزم ... میدونم مدتی از تولدت گذشته ولی خودت میدونی که من یادم بود و بیادت هم بودم ولی نشد اینجا ازش بنویسم ... وقتی فکرشو میکنم میبینم که از وقتی تو اومدی به زندگی ام ، زندگیم واقعا عوض شد . تو اومدی و مونس تنهاییام شدی . دلتنگی ها و شادی های منو شنیدی و باعث اشنا شدن من با خیلی از ادم های خوب و دوستای عزیزم شدی ... اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم الان چه حال و روزی داشتم . خیلی برام عزیزی ... ۵ ساله که کنارمی و همیشه همراه و هم دلم بودی ..... عین بچه ام هستی و سال به سال که میگذره و تو بزرگتر میشی عین یه مادر که به بزرگ شدن بچه اش نگاه میکنه و شاد میشه بهش افتخار میکنه ، منم با دیدنت شاد میشم و بهت افتخار میکنم ... تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی ۵ ساله ی من وای سال دیگه کدوم پیش دبستانی ثبت نامش کنم ؟ * یه موقعی بخاطر فهمیدن و کشف امکانات پارسی بلاگ اونجا یه وبلاگ با همین اسم درست کردم و چند تا از مطالب اخریمو توش کپی کردم و دوست پیدا کردم و بخاطر دوستای اونطرفی به روند کپی سازی ادامه دادم ... تا اینکه چند روز پیشا یه پیام اومد که : مطلب ایینه ی محدب شما در مجله ی پارسی نامه برگزیده شد . منو میگی اینجوری شدم فقط * هفته گذشته امتحان خیاطی داخل اموزشگاهی داشتیم . یه تاپ دکلته و دامن شانل (زانو تنگ) و پشت بلند . اونقدر قشنگ و بی نقص شد که معلم هم چند بار تعریف کرد و گفت اگه اونجا هم اینجوری بدوزی قبولی . قشنگیش این بود که این اولین دامن و دکلته ای بود که میدوختم !!!! به معلم هم گفتم خانوم من تنبل هستم ولی وقتی کاری میخوام انجام بدم درست انجام میدم * چهارشنبه شوهر مهتاب از عمره برمیگرده و ۵ شنبه هم سالگرد مامان بزرگمه و من خیلی دلم میخواست میتونستم برم .... ولی نمیشه ! * دلم میخواد برای روز زن یه روز مرخصی هدیه بگیرم ! یه روز فقط و فقط مال خودم . هر جا دلم میخواد تا هر وقت که دلم میخواد و هر کاری که دلم میخواد بدون همسر و بچه ها بدون سر و صدا و غر و نق و جیغ و دعوا و ....... اخ چه کیفی میداد اگه میشد ! * چند روز پیشا یه خانومه اومد در خونه و یه تعداد کتاب (از سری کتابهای ۷۲ دقیقه ای)داد برای امانت که اگه خواستیم بخریم یا پس بدیم . حتما در خونه ی خیلی از شماها هم اومدن ... منم چند تایی کتاب اشپزی گرفتم . کتاب اشپزی زیاد داشتم ولی اصلا جذاب و قشنگ نبود . اینا صفحاتش تمام رنگی بود با عکس (البته خیلیاش الکی) * از بس که حوصله ی خیاطی نداشتم و نمیرفتم زیر زمین برای خیاطی ، همسر خان چرخ خیاطی رو اوردن بالا و چنین شد که زندگی مان به گند کشیده شد ! از خورده پارچه و نخ و زیپ بگیر تا سوزن ته گرد که دیروز تو پای خودم هم رفت ! ولی تنها فایده اش این بود که همسر مان هم خیاطی یاد گرفت از بس ور دست مان نشست و نگاه مان کرد ! * یاسی جون توی اون مسابقه شرکت کردم و به بچه هات رای دادم . ولی فکر کنم ثبت نشد ! موضوعات مرتبط: خاطرات من [ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 16:50 ] [ سایـه ]
سلام پنج شنبه ی گذشته ، یکی از فامیلای تهران مون برای بچه دار شدنش ، توی تالار ، ولیمه گرفت و تموم زنا و دخترای فامیلو دعوت کرد و گفت که شلوغ کاری هم در کار نیست . مامانم اینا هم راهی تهران شدن و بعدش هم اومدن اینجا ... مامانم و بابام و هر سه تا خواهرام و یکی از شوهر خواهرا (که فردا راهی میشه برای عمره) و هر ۴ تا خواهرزاده هام و یه خاله ام (که مادرشوهر دو تا از خواهرامه) و دخترش (که خواهرشوهر خواهرام میشه ) و برادرشوهر اون خواهرم با خانومش و دخترش . وای که چقدر خوش گذشت . اون دو شبی که مهمون داشتم شبا بعد از ساعت ۳ خوابیدم و صبح ها حدود ۸ پا شدم .... وقتی روز شنبه بعد از ناهار بابا اینا رو بدرقه کردیم ، رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم وای چقدر خوابم میاد ...... با اینکه اون روزها شام و ناهارایی که پختم اصلا بدرد بخور نشد ولی نشستن هامون و حرف زدنامون تو جمع زنونه و شب نشینی هامون توی واحد زیر زمین و بازار رفتن مون خیلی لذت بخش بود ... همش هم گفتیم دستت درد نکنه نفیسه جون که بچه به دنیا اوردی تا یهو همه ی خانواده دور هم جمع بشیم . * موقع رفتن شون هی بهشون سفارش کردم که لطفا مراقب باشین چیزی جا نذارین ... گفتن اخی اگه چیزی جا بمونه گریه ات میگیره ؟ گفتم نه ! اخه هر کی میاد خونه مون یه چیزی از خودش میذاره و میره . بعد برگردوندنش سخته ... لطفا همه جا رو خوب بگردین چیزی جا نمونه ......... * مردم چه ولیمه ها که نمیگیرن ! قد یه عروسی ! * درست همون روزی که مهمون میخواست بیاد چند جای پای دخترم نقطه های قرمز بیرون اومد که میخارید و به نظر جای گزیدگی بود ... بعد موقعی که مهمونا اینجا بودن نقطه های قرمز توی تنش پر شد و شروع کردن به باد کردن و تاول شدن !!! بابا و مامان گفتن ابله مرغونه ! من مُردم ! * دیشب رفته بودیم عزاداری فاطمیه .... وسط شهرمون یه مراسمی برگزار میشه که تازگیا قسمت مردونه اش رو خانوادگی کردن و خانواده ها کنار هم میشینن و تا اخر مراسم با همن .این جوری اخر مراسم هی لازم نیست بگردیم و همو پیدا کنیم یا هی زنگ بزنیم و طرف گوشی رو برنداره و ما اعصابمون خورد بشه یا اگه مشکلی ، چیزی پیش اومد که نتونیم تا اخر کار بشینیم مجبور به تحمل باشیم چون قرارمون فلان ساعت و فلان جا بوده .... و البته این مدل عزاداری یه سری بدی هایی هم داره و اون هم دعواها و غر غر های تموم نشدنی بچه هاست چون کنار همن .... دلم اشوب بود ! حالا میخواستیم چیکار کنیم ؟ وای خدایا ! خدایا .......... یهو دیدمش ! اوناهاش ! اونجاست ! وقتی بین اون جمعیت دیدمش با دو تا دختر دیگه داره میگه و میخنده ....... فقط خدا رو شکر کردم ...... داداشش بدو رفت اونجایی که من با انگشت نشونش دادم ....... یهو دیدم دخترم مثل گلوله ی تفنگ داره در میره ! خدایا شکرت ... یه بار دیگه هم با خواهر شوهرم رفته بودیم حرم حضرت معصومه و من به خاطر اینکه خواهرشوهرمو گم نکنم و یه قسمت خلوت براش گیر بیارم ، یه لحظه ، فقط یه لحظه وقتی هر دو مون دور تر از ضریح ایستاده بودیم و یه دختر کوچولوی دیگه هم کنارمون بود ، من دست دخترمو ول کردم و یه لحظه بعد سرمو اوردم پایین تا دستشو بگیرم ..... دیدم نیست ! * مهتاب جون جای شوهرت خالی نباشه ... ایشالله با زیارت قبول و روح زلال برگردن ... * عزاداری هاتون قبول ..... موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی، دخترم [ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 12:29 ] [ سایـه ]
سلام
چقدر هوا لطیف شده با این بارون ...... یاد بارونای شمال انداخت منو ، بارون امروز صبح اینجا . یاد بارونای شمال ........... اینجا باروناش همیشه نم نم و کم و بی سر و صدا و معمولا شبانه بود موضوعات مرتبط: حرفهای در گوشی ادامه مطلب [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 11:32 ] [ سایـه ]
ببار بارون .... * یعنی من عمرا فکر نمیکردم توی این هوای داغ ، بنویسم ببار بارون و فرداش شر شر بارون بیاد !!! موضوعات مرتبط: حرفهای در گوشی ادامه مطلب [ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 13:14 ] [ سایـه ]
سلام امروز توی وبلاگ یکی از دوستام یه لینک داده بود برای شرکت در یک نظر سنجی . بازش کردم و یه عکسی توجهمو جلب کرد : عکس جوونی که زیرش نوشته بود چهلم شهید حجت الله رحیمی ....
برام سوال شد که چطور شهید شد ؟ نحوه شهادت دانشجوی بسیجی حجت الله رحیمی کاری ندارم نحوه ی کشته شدنش ، شهادت بوده یا نه ...... کاری ندارم که شاید هر روزه خیلیا این طور کشته بشن .... شهید بودن یا نبودنش چیزیه بین اون و خدا ... چه به زبون بقیه بیاد یا نه ، ولی مهم این بود که این بسیجی عاشق خدا بود و عاشق رفتن ..... و به ارزوش رسید ...... میخواستم وبلاگمو بروز کنم ولی اون چیزی که میخواستم بنویسم کجا و این کجا .......... * امسال قبل از عید توی وسیله های قدیمی ام ، نامه ای رو که دائی شهیدم حدود یک ماه قبل از شهادتش به من ۶ ساله نوشته بود رو پیدا کردم ... تاریخ نامه مال ۹ تیر ۶۴ بود . توش برام نوشته بود سلام منو به بابا و مامان و ننه بزرگ و بابابزرگ و خاله ها و بقیه ی دائی ها برسان و عوض من سمیه و سحر رو روبوسی کن .... با خودم گفتم ای بابا ! دائی ام یه چیز ازمون خواسته بود ولی هنوز که هنوزه انجامش ندادم ! نامه رو همراه خودم بردم شمال . خونه ی یکی از خاله ها و دو تا دائی ام که رفته بودم همرام بردم و نامه رو نشون شون دادم و سلام دائی شهید رو رسوندم ... سحر و سمیه رو هم دو تا بوس ابدار کردم و گفتم این سفارشی بود از طرف یکی که بهم سفارش کرده بود و بعد نامه رو نشون شون دادم ...... [ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 11:32 ] [ سایـه ]
سلام با چند روز تاخیر سال نو مبارک
امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه ... ما که قرار بود چند روز قبل از عید بریم شمال ولی نشد . هوا هم خراب بود ... قرارمون بود که صبح ۲۹ اسفند راه بیفتیم ولی شوهرم میگفت صبر میکنیم تا قبل از عید خانواده ات رو ببینی بعد راه می افتیم ... مامان اینا هم روز ۲۹ اسفند مسافرتشونو شروع کردن و با اصرار ما ناهار اومدن پیشمون . میگفتن زودتر راه بیفتین بیاین و منتظر ما نمونین ، ما اصلا نمیخوایم از شهر شما عبور کنیم .... مسافرت مون هم خیلی راحت بود . هم رفتن و هم برگشتن . با اینکه بلیط نداشتیم ماشین فراوون بود و اصلا هم به ترافیک نخوردیم و خیلی هم زود رسیدیم ... لحظه تحویل سال ... خیلی خاص بود ... یه جورایی خیلی دلم گرفته بود ... روز اول عید تازه خواهر زاده ی کوچولومو دیدم . امسال بخاطر بیماری شوهر خواهرشوهر بزرگه ام اونا نتونستن بیان و بمونن . برادرشوهر بزرگه هم اصلا نیومد . برادرشوهر کوچیکه هم بیشتر خونه نامزدش بود . خواهرشوهر کوچیکتره هم فقط یکی دو روز موند و رفتن مشهد و از اون راه برگشتن تهران . مامان اینا هم نبودن که بریم اونجا . تنها سالی بود که ما تنها مهمونای مادرشوهرم بودیم و مسلما بیشتر مورد توجه ! مامانم اینا حدود ۸ فروردین برگشتن . مقصد نهایی شون ابادان و شلمچه بود ... ابادان رفتن شون یه دلیل دیگه هم داشت . چون ما ۳ سال ابادان زندگی کرده بودیم و از اونجا کلی خاطره داشتیم ... وقتی بابا اینا رفتن اونجا ، به خونه ی قبلی مون هم سر زدن . بیرون خونه کمی تغییر کرده بود ولی توش همون بود فقط قراضه تر . عکسایی که بابا اینا از اونجا گرفتن با چیزایی که تو ذهنم بود خیلی فرق داشت ... حتی به نظرم حیاط خونه اون موقه بزرگ تر بود تا اون چیزی که عکس نشون میداد ... و همین طور فضای باز کنار خونه مون هم انگار تو بچگی خیلی بزرگتر از الان بود .... من کلاس پنجم میرفتم که رفتیم ابادان ..... یادش بخیر وقتی از ابادان برگشتیم من بیشتر خودمو ابادانی میدونستم تا شمالی .... * اخرش به دوستم اس ام اس دادم که من دوست و همسایه ی قدیمیت هستم منو یادت میاد ؟ فوری جواب اومد سایه جون مگه میتونم فراموشت کنم ؟ زنگ زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم . اون همون ابادان شوهر کرده بود . شوهرش تو شرکت نفت کار میکرد . دو تا دختر ۱۲ و ۶ ساله هم داشت ... صداش عین قبل بود . انگار رفتم به همون دوران ........ * یکی از روزهای عید رفته بودیم سر مزار اموات ، که یه اقایی اومد و با شوهرم گرم صحبت شد . نمیشناختمش . بعد از کمی ما رو راهنمایی کرد سر قبر مادرش . همسرش و بچه هاشم ایستاده بودن . من از دور باهاشون سلام علیک کردم و روی قبر رو که خوندم (همسر اقای .... )تازه یادم اومد که این اقا کیه ! ما یه بار خونه شون دعوت شده بودیم . حتی فکر کنم مامانشم دیده بودم ..... اون اقا هم کلاسی شوهرم بود . که وقتی من بعد از بدنیا اومدن پسرم داشتم از بیمارستان مرخص میشدم ، زنشو اوردن تو همون اتاق و از کارای خاصی که انجام میداد و و حرفای جالبی که تو اون حال میزد بعدا فهمیدم که زن دوست شوهرم بوده و وقتی هم خونه شون رفته بودیم بهش گفتم که تو بیمارستان دیده بودمش .... بچه هامون ۲ روز با هم فاصله دارن .... و اصلا هم عجیب نبود که من قیافه ی خانومه رو هم یادم نبود . چون من کلا حافظه ی خوبی ندارم مخصوصا که چهره ها زود از ذهنم پاک میشن ..... * ۱۴ فروردین تولد سارا رو هم یادم رفت بهش تبریک بگم ! سارا جون تولدت مبارک * دوستان عزیزی که همیشه دنبال چیزی برای گیر دادن میگردین ، خودم میدونم کنار عکس نوشته نوروز ۸۶ . نیازی به تذکر نیست * ممنون از دوستایی که تو پست قبل سال نو رو تبریک گفتن * برای مامان زینب و نهاد و همیشه ۱۳ و ندانسته های من و زری خواستم کامنت بذارم نشد ... نوشتمش توی ادامه مطلب موضوعات مرتبط: خاطرات من ادامه مطلب [ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 21:49 ] [ سایـه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||