|
نوشـــته های یـه مــامـان
خـــــونه ی مامان نی نی
|
|
||
|
سلام
یه مدته که نی نی یه کاری میکنه که من دلیلشو نمیفهمم . یهو مثل نی نی کوچولو ها هی صداهای نامفهوم از خودش درمیاره و در جواب ما حرف نمیزنه و فقط با انگشت منظورشو میرسونه . بعد میاد بغلمو ادای نی نی کوچولو ها رو در میاره و دستمو ( مچ دستمو ) میبره طرف دهنش و ادای شیر خوردنو در میاره
نی نی یه موقع هایی که داره تلویزیون تماشا میکنه یهو مثل جن دیده ها فرار میکنه میره پشت پرده یا اون اتاق ... اون وقته که ما میفهمیم بازم داره تبلیغات لینا لوله ای پخش میشه یا کلیپ های راهنمایی و رانندگی ... نی نی از معتادای توی کلیپا خوشش نمیاد . از قلعه ی لینا هم بدش میاد .
یه موقع هایی میشه میبینیم نی نی یهو مثل مجسمه شده ! یا اثری ازش نیست ( که معمولا میره پشت پرده یا پشت در اتاق یا یه اتاق دیگه ... ) وقتی میخوایم بهش نزدیک بشیم یه داد بلند میزنه و میگه نه ! نه ! نه ! نه ! میفهمیم که بعله باید خودمو برای نظافتش اماده کنم . هر چی هم بهش میگم بیا بریم تو دستشوئی جیغ و داد میکنه و نمی خواد پروژه رو نیمه تموم بذاره !
گهگاهی هم که اشتباها شلوارشو خیس کنه مثل یه مرد !!! ( این اصلا ربطی به جنسیت نداره اقایون بهتن بر نخوره منظور تبلیغات مای بی بیه که میگه ادم با مای بی بی میتونه سرشو مثل یه مرد بالا بیاره
هر از گاهی میاد و میگه مامان دوست دارم ....
وقتی دست و صورتشو میشورم دولا میشه دستاشو میکشه روی پاهاش و مثلا وضو میگیره .
تا میبینه من یا باباش خسته و بیرمق نشستیم میدوئه میاد دوش مونو با دستای کوچولوش میماله و بعد از کمی با ذوق میگه : خستگیت در رفت ؟ وقتی بگیم اره عزیزم دستت درد نکنه با افتخار میره دنبال کاراش
وقتی داریم با کسی تلفنی حرف میزنیم هی میاد و میگه گوسی گوسی ... گوسی گوسی .... بعد که صحبت کرد میگه به ماژیکم سلام برسون ! ( از اونی که پشت خطه میخواد که به ماژیکش سلام برسونه )
وقتی از جلوی مجتمع تفریحی رنگین کمون رد میشیم و چشمش به رنگین کمون بزرگ سر در اون می افته داد میزنه وااای رنگین کمون بعد شروع میکنه بلند بلند : رنگین کمونه ! رنگین کمونه ! دوسش داریم دوسش داریم برنامه مونه ! برنامه مونه ! اول و اخر بیشتر جمله هاش کلمه ی مامان میذاره ... مثلا میگه مامان ! اب بده مامان ! بادکنکشو هی تو دستش ورز میداد که یهو ترکید . نی نی گفت مامان پخ شکست ! * در مورد اسم نی نی درسته اسمش ریحانه اس و من میتونم بچه ها رو با اسم صدا کنم . خوب اخه مگه چند تا زن ۳۰ ساله وجود داره که یه پسر کلاس پنجم به اسم علیرضا و یه دختر ۳ ساله به اسم ریحانه داره ؟ که شمالی هم هست و ... خوب من برای مخفی موندن هویتم مجبورم برا بچه ها اسم مستعار بذارم دیگه . * مامانم اینها هنوز نیومدن ... * به وزن ۵۷ و خوردی رسیدم ... * فونت رو بزرگ کردم تا برا خوندن اذیت نشین . مخصوصا اونهایی که مثل خودم عینکین . * من عاشق شکلکام هستم . مجبورین که اونها رو تحمل کنین . سلام شوهرم یه دوستی داره که تو این چهار سالی که ما اومدیم اینجا 3 تا عید غدیر و 2 بار هم شام اومدن خونه مون ولی ما یه بارم نرفتیم خونه شون . نمیدونم دلیلش چی بود ولی طبق معمول باید گفت که مشغله و بچه مدرسه ای و ... دیگه کم کم اونها داشتن گله میکردن که خلاصه 5 شنبه شب شوهرم به دوستش زنگید که ما فردا یه سری میایم خونه تون . طرف هم اصرار کرد که ما شام جایی دعوتیم شما ناهار بیاین و ما هم قبول کردیم . بعد از گذاشتن تلفن یادمون اومد که ای بابا ما قرار بود فردا رو که روز دحو الارضه روزه بگیریم که ! میدونستیم که خودشونم مشتاقن که فردا روزه باشن دوباره زنگیدیم که اقا ممنون ما ناهار نمیایم و فقط یه سر میایم تا همدیگه رو ببینیم . قرار گذاشتن برای صبح جمعه . و با دیر خوابیدن دیشبش مجبور شدیم زودتر از معمول جمعه ها پاشیم . بعد از اونجا رفتیم نماز جمعه . فکر کنم این اولین نماز جمعه ای بود که با نی نی رفته بودم . یه چند باری با نی نی تو نماز جماعت شرکت کرده بودم که یا اون قدر نی نی بود که همش گریه میکرد و من سر نماز مجبور میشدم فراداش کنم و زودتر تمومش کنم که بهش برسم یا اینکه سر نماز راه افتاد واسه خودش رفت و میخواست از در مسجد بره بیرون که جلوشو گرفتن ... خلاصه اینبار بدتر از قبل بود چون پوشک هم نداشت و میترسیدم نکنه جایی رو نجس کنه . خلاصه موقع خوندن خطبه ها فقط داشت بیسکوئیت میخورد و به بچه ها نگاه میکرد . همین که امام جمعه خواست تکبیره الاحرامو بگه نی نی گفت من جیش دارم ! حالا چطوری رسیدم تا در خروجی بماند . بعد از اون مردان خانواده تصمیم گرفتن که یه سری هم به خونه ی نیمه کارمون بزنیم و رفتیم . هی دو طبقه رو بالا و پایین کردیم و خاک نوش جان کردیم و لباسهای تیره ی مان را روشن نمودیم که روحمان جلا یافت . * همسایه مون 4 روزه که رفته کربلا ! به همراه شوهرش ! شوهرش مسئولیتی توی کاروان زیارتی داره و زیاد به کربلا میره و این یعنی من حدود 10 روز از دستش راحتم . * فردا مامانم و بابام و مادرشوهرم با هم میان اینجا . * فردا موعد اجاره خونه مون تموم میشه ... خدا کنه صاحب خونه قصد بیرون کردن مونو نداشته باشه یا اجاره رو زیادش نکنه . وگرنه مجبوریم بریم توی خونه ی نیمه کاره مون چادر بزنیم ... * لطفا اسامی پیشنهادی تونو برای نی نی مون بدین . چون دیگه نی نی از نی نی بودن خارج شده و من میخوام از تولد سه سالگیش که ۱۹ اذره دیگه بهش نی نی نگم . چه اسمی رو میشه برای یه دختر کوچولوی شیطون و با مزه و جیگر مامانش به کار برد که هم در یک کلمه همه ی این معانی رو برسونه ؟ * چقدر دلم میخواد قالبمو عوض کنم ! خیلی قسمتی که متن توش قرار میگیره باریکه ! ابنوس جان ببخش اگه باز اومدی و سر گیجه گرفتی ... تا پیدا کردن نیمه ی گمشده ام !!!! * چقد از این شکلکام خوشم میاد سلام همسایه ی روبروئی مون یه خانوم سرزنده و شاد و پر نشاط بود که توی اکثر جمع های زنونه و جلسات قران و تفسیر حضور داشت . هر جا بود تیکه مینداخت و خوشمزگی میکرد . با جثه ی کوچیکی که داشت هیچ کس فکر نمیکرد که ۲۹ سالش باشه و ۲ تا بچه مدرسه ای داشته باشه ... هر روز که بچه هاش میرفتن مدرسه اونم میزد بیرون و گاهی حتی تا ۱ و نیم ظهر هم نمیرسید و بچه هاش میرفتن خونه ی همسایه ی دیگه و کلیدی که مادرش به همسایه سپرده بود رو میگرفتن و میرفتن خونه . خلاصه اون همیشه منو برای تو خونه موندنم سرزنش میکرد و گاهی هم بهم تیکه مینداخت و میگفت مرغ کرچ !!! که البته خیلی هم بهم بر میخورد ... یه روز ساعت ۴ عصر زنگ خونه رو زد و به من خابالود گفت بیا بریم پیاده روی ! منم یه جورایی خراب رفاقتم ( الکی میگم روم نمیشه به کسی نه بگم ! چند روز بعد ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه صبح اومد و گفت بریم پیاده روی ... بهم گفته که هر روز صبح بیا پیشم تا منم بتونم به کارام برسم ! میگه تو منو شاد میکنی . دیگه نمیدونه که هر بار که از پیشش میرم از شدت موج منفی که دریافت کردم خودم داغون میشم و سرم به شدت درد میگیره ! یه روز اومد دنبالم و رفتم دیدم شوهرش خونه اس . خیلی سختم شد ولی اون ول کن نبود و میگفت بمون . منم بهش گفتم اگه هر کاری داشت بیاد و صدام کنه یا زنگ بزنه میرم به کاراش میرسم ... سبزی هاشو اوردم خونه و خورد شده تحویلش دادم .... خودش میگه من هر جا هستم همه رو افسرده میکنم و میزنه زیر گریه ... شما فکری به ذهنتون میرسه ؟ * خواهش میکنم براش دعا کنین . * چقدر سخته ادم یه مریض تو خونه داشته باشه . مخصوصا مریض روانی و افسرده . خیلی سخته .... * روانشناسی هم عجب شغل اعصاب خورد کنیه * شوهرم میگه اگه تو توی این غربت دوستای اینترنتی تو نداشتی حتما همین حال و روزو داشتی . واقعا هم راست میگه . ممنون از همه تون بابت محبت هاتون . شما برام خیلی عزیزین . چهارشنبه 1388/08/13 :: 22:25 :: نويسنده : سایه - مامان نی نی
سلام سریال دلنوازانو نگاه میکنین ؟ انتقادهایی که درباره اش میکنن و خوندین و شنیدین ؟ نظرتون درباره ی این سریال چیه ؟ به نظر شما دیدنش وقت تلف کردنه یا برای وقت گذرونی و تفریح بد نیست ؟ تنها چیزی که ذهن منو به خودش مشغول کرده ازدواج بهزاد ۲۳ ساله ( اخه ستایش ۲۴ سالشه و بهزاد هم از ستایش کوچیکتره ...) و یلدای ۲۶ ساله اس ! اون هم بدون هیچ مخالفتی از سوی بقیه ... در حالی که اصلا ذهن بیننده به سمت سن اونها نمیره و به نظر بیننده خیلی هم به هم میومدن ! حالا فکر کنین که قرار بود بهزاد با مهتاب (فکر میکنین مهتاب چند سالشه ؟ ) ازدواج کنه !!!! به نظر شما ازدواج یه پسر با دختری بزرگتر از خودش خوبه یا نه ؟ اگه فکر میکنین تو این اوضاع بی شوهری و ترشیده شدن دخترا اگه پسر کوچکتر به خواستگاری بیاد باید زود نون رو به تنور چسبوند به نظرتون چند سال بزرگتر باشه بد نیست ؟ یه نفر میگفت چه اشکالی داره حضرت خدیجه هم از حضرت محمد سالها بزرگتر بود ولی زندگی شون خیلی هم خوب بود ... به نظر من نمیشه حضرت خدیجه با اون عظمت رو با زنای امروزی مقایسه کرد . زنای امروزی که به شوهر بزرگتر از خودشون ریاست میکنن و سرش غر میزنن حالا اگه شوهره کوچیکتر از اونها باشه که دیگه هیچی !!!! به نظر من که زن باید حتما از مرد کوچیکتر باشه . حالا هم سن و سال هم بد نیست اما اصلا اقا پسرا وقتی دیدن طرف ازشون بزرگتره باید قیدشو بزنن . دختره هم اگه دید کوچیکتر از خودش با علم به این موضوع اومده خواستگاری ( البته باید دید چرا یه پسر میخواد با زنی بزرگتر ازدواج کنه ! از روی ترحم ؟ یا عشق ؟ یا مصلحت ؟ یا اجبار ؟ یا .... ) نباید قبول کنه چون تو خونه نمیشه دو نفر رئیس باشن !!!!! ولی خوب به قول همسرم همیشه استثنا هم وجود داره و ممکنه گاهی زنهایی هم پیدا بشن که از ذوق و شوق بر اورده شدن حاجت شون چنان مطیع و گوش به فرمان شوهر کوچیکتر از خودشون بشن که باعث حیرت دیگران بشه ....
نصفه شب مثل یه بچه کوچولو از سرما خودمو گلوله کرده بودم و خوابم نمیبرد . پتو رو تا زیر دماغم کشیده بودم بالا ... خیلی طول کشید و منم اصلا از سرما حال تکون خوردن نداشتم . همسرم انگار از کار نصب زیاد راضی نبود و هی بالا و پایین لوله ها رو تکون میداد و امتحان میکرد ... کم کم منم یکمی ترس برم داشت و گفتم : بعد از کمی که دیگه کار تموم شد گفت ولی نمیدونم توی اون گرمای ملس کی خوابم بود ... نکته ی اخلاقی * هر کی نکات بیشتری از این نوشته یاد گرفت به منم بگه تا یاد بگیرم سلام یه روز من یاد بچگیام افتادم و برای همسر و پسرم تعریف کردم که : اون موقع ها که بچه بودیم ، روز معلم که میشد بچه ها برای معلم با بهار نارنج دست بند و گردنبند بهار نارنج درست میکردن و بهش هدیه میدادن . ( با نخ و سوزن بهار نارنج ها رو نخ میکردن ) یا تخم مرغ رو خالی میکردن و توش رو پر از گلبرگ و بهار نارنج و اکلیل و خورده کاغذ رنگی میکردن و چند نفری منتظر اومدن معلم میموندن . تا معلم می اومد تخم مرغ رو به سقف پرتاب میکردن و چیزهای توی تخم مرغ مثل بارون رو سر معلم می ریخت ... وقتی که فهمیدم توی تخم مرغ رو به جز کاغذ رنگی با اشغال های مداد تراش وقتی فهمیدم که تو پارکینگ ما و دیگران این کار رو میکنه بازم به همون روش قبلی با رضایت گفت : بابا بهم اجازه داد که اینجا بشکونم ! حالا هی از من انکار و از اونا اصرار ... باباش گفته بود به شرطی میتونی توی اطاق بشکونی که بعد جارو کنی و همه جا رو تمیز کنی و پسرم هم با خوشحالی قبول کرده بود ولی من اونو میشناختم . اخرشم دموکراسی حاکم شد هر چی بهش گفتم تو قول دادی زود باش خونه رو تمیز کن ! گفتش که باشه حالا ! بعدا جارو میکنم . من که نگفتم همین الان تمیزش میکنم که ! اخرشم مثل همیشه کار خودم بود و باز هم مثل همیشه تو دلم به خودم بد و بیراه گفتم که حرف اونو قبول کردم . و میدونم که بازم مثل همیشه وقتی بخواد کاری رو بکنه که من یا باباش اجازه نمیدیم هی اصرار و اصرار و قول های جور وا جور و کارش که انجام شد خداحافظ و تموم ! سلام
نی نی نق میزد و میخواست من ایستاده بغلش کنم . منم بچه تو بغل ایستاده بودم و تکونش میدادم . بابای نی نی اومد و به نی نی گفت : تو یه روز از مامان ات هم بزرگ تر میشی ؟ نی نی گفت : اره من به همسرم گفتم : دیگه این جوریام نیست .... همسرم با یه لبخند قشنگ گفت : چرا ... تو همین جور جوون میمونی .... قند تو دلم اب شد
به ده نفر اول به طور رایگان رمز داده میشود
... ادامه مطلب |
درباره وبلاگ
![]() نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ... من 30 سالمه و مامان یه پسر 10 ساله و یه دختر 3 ساله ام . پسرم اول شهریور 78 و دخترم 19 اذر 85 بدنیا اومد . این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست . ××××× شوهر من از اینکه برای اقایون نظر بنویسم اصلا خوشش نمی اد و دوست نداره با اسم خودم براشون کامنت بذارم . و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم . ××××× کامنت های تبلیغاتی حذف خواهند شد ... آرشيو وبلاگ
پیوندهای روزانه
قالب من
بهار بیست - زیباسازی وبلاگ ابزار های مذهبی وبلاگ ژورنال لباس ملینا اپلود عکس در نایت اسکین قالب های مژگان قالب بلاگ اسکین زيباسازي وبلاگ-بهار 20 خدمات وبلاگ نويسان جوان-بهار 20 کتاب خانه مجازی فارسی عکس پرینت پرشین گرافیک مجمع وبلاگ نویسان مسلمان مینوس همبلاگی اقای بلاگفا کانون وبلاگ نویسان مذهبی کارتون های قدیمی 2 کارتون های قدیمی شکلک های گوگولی تمپفا_قالب بلاگفا پارس تم - قالب وبلاگ شکلک شکلک های ناز شکلک شرقی دات نت شکلک نجوا قالبهای همراز تاتوره خانم قالب ساز قالب های نایت اسکین پرشین وبلاگ نولیک - قالب ساز بلاگفا هشت بهشت کامران نجف زاده ذاکرین صبح شاهد سبکبالان قرائتی ایرنا خبرگزاری مهر شهید اوینی حضرت معصومه (س) جمکران سایت رشد صدا و سیما حوزه تبیان اهنگ های قدیمی نمايش تمام پیوندها پيوندها
@@@ خواهرای عزیزم @@@
بانوی جنگل - فاطمه حلاوت رهایی - فاطیما ستاره ای بر فراز جنگل - ستاره شهد شیرین کودکی - ستاره من ....- مانیا اندکی صبر سحر نزدیک است - نیلوفر ابی دنیای شیرین دلنوشته های سفید برفی حرف دل - غریب اشنا مریم و میتیل - مریم ققنوس - شیرین زنان کوچک @@@ دوستای بلاگفایی @@@ حرفهایی از ته دل - خاطره هفته بیجار - آوریل سپیده ی سحر - سحر نسیم پریشان - نسیم دلنوشته های یک خانم مدیر - خانم ملک محمد 4 بهار و 1 پاییز - ستاره هشت افقی زندگي همچنان جاريست ... - نگین سرزمین رویاهای من - فائزه نسیم بهشت - مریم باران مسیحا - خانم گل time - زهره شاد باش برا همیشه - محیا دخترانه - نگین و و مژی و بقیه ترافیک - زهرا @@@ دوستان غیر بلاگفایی @@@ شاعرانه ی یاس خاکی فاطمه زهرا کوچولو تا صبح انتظار - صبا پیک گردان - مائده مادر سپید - ریحانه بانوی سیب - غریبه دفترچه یادداشت - یک طلبه (استاد محمد علی مقامی) (یادداشت های یک وبلاگر) اخوندها از مریخ نیامده اند - فاطمه قطره خاکستر سرد - خاکستر عسل مامان و بابا - زهرا خاطرات من و دخترم - مامان پارميس حس ششم حس جوانی - ستاره مسافر سبز هاله مامان ارشیا ی فنجون قهوه با طعم تمشک - مهرنوش تا ساحل اميد - ساجده مامان خاتون - ریحانه نگار مامان محمد مهدی از كوروش صغير تا كوروش كبير - مهسا ستاره كوچولو هواي پريدن ابي است - مهستا ريحونه ي بهشتي - مامان محمد صالح و مهدی مامان گلي اينده حس قشنگ ... - مامان طاهره حاج خانوم و حاج اقاشون به نام خدا ...- نجمه سرندی پی تی یادداشت های یک دانشجوی پزشکی وبلاگ نازنین مامان سارا @@@ وبلاگهای هنری @@@ اشپز کوچولو مطبخ خاله خانم روی میز اشپزخانه - شادی ابنوس @@@ بقیه بلاگفایی ها @@@ بي بي ستاره زن متولد اسفند پشت مرزهای ممنوعه - سمیه حرفهای مادرانه - مامان عاشق نی نی تپل - مامان نی نی تپل گندمزار - گندم نفس بریده - سایه دختری با چشمانی از جنس الماس - پانیذ تک درخت زندگی ام گوش کن - باران نوشته های من برای غنچه کوچکم - گلی خانم اگر دل دلیل است - انوشه میر مجلسی من و دخترم و ... - خانم معینی پسرکم پوریا - مامان پوریا میس طلبه بلاگ روزها - ف ~ بدیعی 2 تا دختر اتیش پاره - مهرنوش و پریسا صداقت - مهناز و مهشید میم مثل مادر - اسمان کودکی تو - لاله بانوی سنگ - سحر النا سیتی شهر دلها - النا رونالي زندگی زیباست - محبوبه روزگار نامهربان - اوا سیمین بر - فرناز بانوي همين روزها - بانو مركوري چی توز - نسترن خاطرات - مامان خونه جزيره ي ترانه ها - پري خاطرات من و کارتون ها - نیلو بیگی ماجراهای بهار خانومی و آقای همسر روشني ديدگان - آيه دلنوشته هاي يك مادر و برادر كوچكش - مهربانو ميدانم كه مي آيي - منتظر گيس گلابتون - مژگان امير حسين جيگر مامان دختران من - مامان نيلوفر بلفي و ليلي بيت مانا و مانيا ( دختراي اسمون ) ماجراهای من و سارا کودکانه - مهدیه زهره مامان زهرا تلخ و شیرین زندگی - ستاره کوچولو زن و شوهر سانسور نشده تراوشات یک مغز خالی - فاطمه خاطرات بارانی - سمیه عصرانه - ملیحه (مامان سمیه ) اشی مشی دفتر ابی من - شبنم ناگهان چه زود دير ميشود - خانم فرهمند پور دنیای عشق - شهره کوی دلبر - زهره بی قرار دل نوشتهاي من و كودكم - مامان مریم مدار صفر درجه - امیر و اذین کوچولو دنیای شادی خاله ستاره دو نفر و یه امتحان - سارا بهترين قالب هاي وبلاگ |
||