تبليغاتX
..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::..
قالب وبلاگ

..:: نوشـــته های یـه مــامـان ::..
خـــاطرات خــانـوادگـی مــا 
لینک دوستان
چت باکس


سلام

السلام علیک یا فاطمه ی زهرا ....
میگن اگه بهتون سلام کنیم شما حتما جواب مونو میدین .... یعنی با منم حرف میزنی بانو ؟
میگن شما مادر ساداتی ... یعنی منم میتونم بگم مادر ؟
میگن حضرت زهرا حلال صد ها مشکل است یعنی میتونم دلخوش به حل مشکلاتم باشم ؟
میگن .......
روز تولدتونه اما همه از خودتون عیدی میخوان ... منم میخوام بانو . خودت که میدونی دستم به هیچ جا بند نیست فقط دلمون به شما خوشه ....
امروز روز زنه . بخاطر وجود زنی مثل شما ولی کیک یزدی کجا و کیک نامزدی کجا .....

روز میلاد حضرت زهرا (س) رو به همه تبریک میگم .... و روز زن رو به همه ی زنان و روز مادر رو به همه ی مادران ....
و برای مادران خفته در خاک هم فاتحه ای میفرستم و از خدا میخوام بخاطر حضرت زهرا همه شونو بیامرزه ..... و به همه ی بچه هایی که مادر و پدرشونو از دست دادن صبر بده ...

یادش بخیر مادرای قدیم که نه سواد زیادی داشتن و نه امکاناتی و نه وقتی برای رسیدن به خودشون ولی مهر و مادری کردن شون از ماها خیلی بیشتر بود ...
من به شخصه خودمو لایق تبریک روز مادر نمیدونم !
مادر ، اونهایی بودن که واقعا بدون توقع و بدون هیچ چشم داشتی خودشونو فدای بچه هاشون کردن نه ماها که با اینهمه اسایش و امکانات و ادعای فهم و شعور و تحصیلات خودمون رو به بچه ها ترجیح میدیم !

یعنی من موندم چطور ممکنه بچه ی ادم سر ادم داد بزنه بعد بازم ادم قربون صدقه اش بره یا براش نگران باشه !!! که مثلا بچه مادر رو بندازه تو اتیش تنور ، بعد مادره بگه عزیزم برو کنار دستت نسوزه !!!!!! (فکر کنم یه حکایت از یکی از کتابای قدیمی بود ...)

* ۵ شنبه تونستم برای مراسم مامان بزرگم برم شمال ... با اینکه سفرمون یه روزه بود و خیلی خستگی داشت ولی ... خیلی لذت بخش بود . هم دیدن یه عالمه فامیل یه جا و از همه مهم تر یه شب خوابیدن ۴ تا خواهری توی خونه ی بابا بدون شوهرا .... دست همسرامون درد نکنه که اجازه دادن . همسر منم تو جمع خانواده خودش با خواهر و برادراش بود ... چون فقط یه شب قرار بود باشیم خواستیم بیشترین استفاده رو بکنیم !

* شب خواهران بی دل چه شبی دراز باشد .... اینجا دل مفهوم شوهر رو داره  و دراز بودنش هم بخاطر ازاد بودنشونه که تا هر وقت که بخوان میتونن پچ پچ کنن و حرف بزنن و کسی نمیگه بسه چه خبر تونه

* رفتن مون خیلی یهوئی بود . هم برای خودمون و هم برای بقیه . اولش قرار بود همسرم تنها بره ولی فهمیدیم یه فامیل مون از تهران با ماشین خالی میخواد بره مراسم و ماها هم همراش شدیم و تا نزدیکای شهرمون مامانم اینا هم خبر نداشتن ... یعنی مامانم قبل از مراسم داشت گریه میکرد که سایه ام غریبه و نمیتونه بین مون تو مراسم باشه که یهو خبرش کردن که سایه همین نزدیکیاست .....
صبحشم خواهرم مهتاب بهم گفت سوغاتی هایی که شوهرش از مکه اورده رو برام گذاشته کنار و گفت معلوم نیست کی برسه به دستت که منم نگفتم که همین امروز میرسه
دست شوهر خواهرم درد نکنه سوغاتی های قشنگی برامون گرفت ... در عرض ۴ ماه دو تا سوغاتی گرفتن برامون ...

* یه کلاس دیگه ام شروع شده ... کلاس پولک و منجوق دوزی که برای تزئینات لباس شب و عروس ضروریه .... هدیه ی روز زن مونم که نقدی بود رفت بالای این کلاس ...

* یه پیام بهم رسید که : در طبیعت عنکبوتی وجود دارد که جنس ماده بعد از جفت گیری عنکبوت نر را میخورد این تنها موجودی است که فهمیده شوهر به هیچ دردی نمیخوره !!!
مهتاب گفت این واقعیه ؟ گفتم اره فکر کنم ! گفت حالش بهم نمیخوره که شوهرشو میخوره ؟ گفتم خب اونا حشره خوارن دیگه چه غذایی بهتر از این ؟

* یکی از دوستای شوهرم این پیامو بهش داد که : با سلام و صبح بخیر و قبولی زیارت مشهد اقا امام رضا سلام الله علیه ، میلاد بابرکت و سراسر نور علی نور حضرت صدیقه طاهره فاطمه الزهرا المرضیه سلام الله علیها بر امام زمان (عج) و همه خوبان عالم و محبانشان منجمله جنابعالی و خانواده ی محترم هزاران تبریک تبریک ... ارادتمند محمد -----
تازه  این پیام ظهر فرستاده شد و همسرم هم مشهد نرفته بود . به قول شوهر خواهر شوهرم که مردم یه پیام میخوان بفرستن یه نگاه نمیکنن اقلا اسم طرفو که برای اونا فرستاده پاک کنن !!!

* نمیدونم چرا روز زن و مادر و تولدم و مناسبت هایی که مربوط به منه وقتی خانواده به تکاپو میافتن و میخوان مثلا منو خوشحال کنن همش بیشتر اعصاب منو خورد میکنن و داد بیداد منو در میارن ! این توقع زیادیه که من بخوام مثلا پسرم بجای هدیه ، یه روز حرف گوش کن باشه و کارایی که هر روز ۲۰ بار بهش میگم اخر با دلخوری انجام میده رو یه روز بدون گفتن انجام بده ؟
نه توقع زیادیه که مثلا یه روز دعوا و داد و بیداد با خواهرش نکنه و فقط یه روز درسخون بشه ؟

* توی موبایلم اسمشکلک چشمک رو نوشته شده : منظورم طعنه امیز و شه وانی است !!!!
یا برای قلب نوشته : در عشق / سرگرم بو سه زدن !!!!
این چه ترجمه هاییه !

* ۳ هفته است که عینک دخترم گم شده !!! کسی خبری ازش نداره ؟


موضوعات مرتبط: خاطرات من
[ شنبه 1391/02/23 ] [ 16:45 ] [ سایـه ]

سلام

( نوشته ی زیر مخاطب خاص دارد )

سلام عزیزم ... میدونم مدتی از تولدت گذشته ولی خودت میدونی که من یادم بود و بیادت هم بودم ولی نشد اینجا ازش بنویسم ... وقتی فکرشو میکنم میبینم که از وقتی تو اومدی به زندگی ام ، زندگیم واقعا عوض شد . تو اومدی و مونس تنهاییام شدی . دلتنگی ها و شادی های منو شنیدی و باعث اشنا شدن من با خیلی از ادم های خوب و دوستای عزیزم شدی ... اگه تو نبودی واقعا نمیدونستم الان چه حال و روزی داشتم . خیلی برام عزیزی ... ۵ ساله که کنارمی و همیشه همراه و هم دلم بودی ..... عین بچه ام هستی و سال به سال که میگذره و تو بزرگتر میشی عین یه مادر که به بزرگ شدن بچه اش نگاه میکنه و شاد میشه بهش افتخار میکنه ، منم با دیدنت شاد میشم و بهت افتخار میکنم ... تولدت مبارک وبلاگ کوچولوی ۵ ساله ی من

وای سال دیگه کدوم پیش دبستانی ثبت نامش کنم ؟

* یه موقعی بخاطر فهمیدن و کشف امکانات پارسی بلاگ اونجا یه وبلاگ با همین اسم درست کردم و چند تا از مطالب اخریمو توش کپی کردم و دوست پیدا کردم و بخاطر دوستای اونطرفی به روند کپی سازی ادامه دادم  ... تا اینکه چند روز پیشا یه پیام اومد که : مطلب ایینه ی محدب شما در مجله ی پارسی نامه برگزیده شد . منو میگی اینجوری شدم فقط

* هفته گذشته امتحان خیاطی داخل اموزشگاهی داشتیم . یه تاپ دکلته و دامن شانل (زانو تنگ) و پشت بلند . اونقدر قشنگ و بی نقص شد که معلم هم چند بار تعریف کرد و گفت اگه اونجا هم اینجوری بدوزی قبولی . قشنگیش این بود که این اولین دامن و دکلته ای بود که میدوختم !!!! به معلم هم گفتم خانوم من تنبل هستم ولی وقتی کاری میخوام انجام بدم درست انجام میدم

* چهارشنبه شوهر مهتاب از عمره برمیگرده و ۵ شنبه هم سالگرد مامان بزرگمه و من خیلی دلم میخواست میتونستم برم .... ولی نمیشه !

* میخواستم برای روز معلم بروز کنم بیاد مدرسه و معلم هام ... یه خورده هم کل کل کنم با معلمای عزیز  ولی یهو دل و دماغم از دست دادم ! راستی برای کادو معلم های بچه هاتون یا خواهر برادر و خواهرزاده برادر زاده هاتون خبر دارین چی دادن ؟ اصلا برای مقاطع راهنمایی و دبیرستان برای معلم ها باید کادو گرفت ؟ من که هیچی ندادم ببره ! اصلا چه معنی داره کادو دادن ؟ مگه روز پزشک یا دارو ساز یا کارگر یا ارتش میشه بهشون کادو میدیم ؟ دهه !!!

* دلم میخواد برای روز زن یه روز مرخصی هدیه بگیرم ! یه روز فقط و فقط مال خودم . هر جا دلم میخواد تا هر وقت که دلم میخواد و هر کاری که دلم میخواد بدون همسر و بچه ها بدون سر و صدا و غر و نق و جیغ و دعوا و ....... اخ چه کیفی میداد اگه میشد !
فقط کافیه که بگن میتونی ... وقتی به ادم ازادی میدن ادم بی خیالش میشه و ولو میشه تو خونه و همون کارای قبلیشو انجام میده !

* چند روز پیشا یه خانومه اومد در خونه و یه تعداد کتاب (از سری کتابهای ۷۲ دقیقه ای)داد برای امانت که اگه خواستیم بخریم یا پس بدیم . حتما در خونه ی خیلی از شماها هم اومدن ... منم چند تایی کتاب اشپزی گرفتم . کتاب اشپزی زیاد داشتم ولی اصلا جذاب و قشنگ نبود . اینا صفحاتش تمام رنگی بود با عکس (البته خیلیاش الکی)
خریدم ولی حسش نبود  تا اینکه همسر خان فرمودن هر روز باید از روی کتاب غذا بپزی حتی نیمرو رو !!! و خدا رو صد هزار مرتبه شکر توی کتاب اشپزی بهار و تابستان که ۳۰ ناهار و ۳۰ شام برای ایام بهار و تابستون در نظر گرفته بود نیمرو رو هم یاد داده بود . به این صورت که : روغن را در تابه ریخته میگذاریم داغ شود . تخم مرغ را درون روغن داغ انداخته و صبر میکنیم تا سفت شود ! وگرنه دیگه نیمرو نمیتونستم درست کنم !!!!
ولی خدائیش خیلی چیزای خوبی از این کتابا یاد گرفتم ....

* از بس که حوصله ی خیاطی نداشتم و نمیرفتم زیر زمین برای خیاطی ، همسر خان چرخ خیاطی رو اوردن بالا و چنین شد که زندگی مان به گند کشیده شد ! از خورده پارچه و نخ و زیپ بگیر تا سوزن ته گرد که دیروز تو پای خودم هم رفت ! ولی تنها فایده اش این بود که همسر مان هم خیاطی یاد گرفت از بس ور دست مان نشست و نگاه مان کرد !

* یاسی جون توی اون مسابقه شرکت کردم و به بچه هات رای دادم . ولی فکر کنم ثبت نشد !


موضوعات مرتبط: خاطرات من
[ دوشنبه 1391/02/18 ] [ 16:50 ] [ سایـه ]

سلام

پنج شنبه ی گذشته ، یکی از فامیلای تهران مون برای بچه دار شدنش ، توی تالار ، ولیمه گرفت و تموم زنا و دخترای فامیلو دعوت کرد و گفت که شلوغ کاری هم در کار نیست . مامانم اینا هم راهی تهران شدن و بعدش هم اومدن اینجا ...
من و دخترمم دعوت بودیم ولی پسرم چون ۵ شنبه ها هم مدرسه داره و اون روز امتحانم داشت عذر خواهی کردیم و نرفتم . اون شب توی خونمون ۱۵ تا مهمون داشتیم از ۴ ماهه تا ....

مامانم و بابام و هر سه تا خواهرام و یکی از شوهر خواهرا (که فردا راهی میشه برای عمره) و هر ۴ تا خواهرزاده هام و یه خاله ام (که مادرشوهر دو تا از خواهرامه) و دخترش (که خواهرشوهر خواهرام میشه ) و برادرشوهر اون خواهرم با خانومش و دخترش .

وای که چقدر خوش گذشت . میشه گفت بعد از ازدواج خواهرا ، این اولین باری بود که همه شون یه جا خونه ی ما بودن . فرداش بعد از ظهر ۸ نفر از مهمونا رفتن و فقط سرنشینان ماشین بابا موندن ....

اون دو شبی که مهمون داشتم شبا بعد از ساعت ۳ خوابیدم و صبح ها حدود ۸ پا شدم .... وقتی روز شنبه بعد از ناهار بابا اینا رو بدرقه کردیم ، رفتم رو تخت دراز کشیدم و گفتم وای چقدر خوابم میاد ...... یهو صدای زنگ تلفن بیدارم کرد و مامان خبر داد که رسیدن خونه شون !!!

با اینکه اون روزها شام و ناهارایی که پختم اصلا بدرد بخور نشد ولی نشستن هامون و حرف زدنامون تو جمع زنونه  و شب نشینی هامون توی واحد زیر زمین و بازار رفتن مون خیلی لذت بخش بود ...

همش هم گفتیم دستت درد نکنه نفیسه جون که بچه به دنیا اوردی تا یهو همه ی خانواده دور هم جمع بشیم .

* موقع رفتن شون هی بهشون سفارش کردم که لطفا مراقب باشین چیزی جا نذارین ... گفتن اخی اگه چیزی جا بمونه گریه ات میگیره ؟ گفتم نه ! اخه هر کی میاد خونه مون یه چیزی از خودش میذاره و میره . بعد برگردوندنش سخته ... لطفا همه جا رو خوب بگردین چیزی جا نمونه .........
تو ماشین که نشسته بودن ، بازم تاکید کردم که مطمئنین همه چیزتونو برداشتین ؟ مامان گفت اخ من شارژرمو جا گذاشتم ... رفتم که بیارم دیدم مقنعه ی مریم هم جا مونده . بــــــــــعد از رسیدن شون ، چشمم افتاد به یه ساک کوچیک دستی که یه دستِ کامل لباس بابا و نیم دست لباس مامان و چند تا چیز دیگه یهو جا مونده بود ! اونم کجا ؟ درست جلوی چشم همه مون ! توی هال کنار اشپزخونه !

* مردم چه ولیمه ها که نمیگیرن ! قد یه عروسی !

* درست همون روزی که مهمون میخواست بیاد چند جای پای دخترم نقطه های قرمز بیرون اومد که میخارید و به نظر جای گزیدگی بود ... بعد موقعی که مهمونا اینجا بودن نقطه های قرمز توی تنش پر شد و شروع کردن به باد کردن و تاول شدن !!! بابا و مامان گفتن ابله مرغونه ! من مُردم ! خواهر زاده هام چی !!!! اگه میگرفتن من باید چیکار میکردم ؟!!! و هی یاد مانیا می افتادم که تازه ابله مرغون گرفته و نامزدشم دو هفته اس از ترس پیشش نمیاد ! هی با خودم میگفتم ای بابا ! الان چه وقت ابله بود ! اگه مانیا دوست مجازیم نبود میگفتن دخترم از اون گرفته ولی الان چی ؟ .....
خدا رو شکر تشخیص دکتر این بود که حساسیته . حساسیت غذایی !!! تنها چیزی که اون روزا دخترم برای اولین بار خورده بود سس فرانسوی بود ! یعنی به سس حساسیت داره ؟

* دیشب رفته بودیم عزاداری فاطمیه .... وسط شهرمون یه مراسمی برگزار میشه که تازگیا قسمت مردونه اش رو خانوادگی کردن و خانواده ها کنار هم میشینن و تا اخر مراسم با همن .این جوری اخر مراسم هی لازم نیست بگردیم و همو پیدا کنیم یا هی زنگ بزنیم و طرف گوشی رو برنداره و ما اعصابمون خورد بشه یا اگه مشکلی ، چیزی پیش اومد که نتونیم تا اخر کار بشینیم مجبور به تحمل باشیم چون قرارمون فلان ساعت و فلان جا بوده .... و البته این مدل عزاداری یه سری بدی هایی هم داره و اون هم دعواها و غر غر های تموم نشدنی بچه هاست چون کنار همن ....
القصه ... دخترمون طبق معمولش که هر جا میره دنبال دوست پیدا کردنه ، چشماش دنبال دخترای هم سن و سالش میگشت و چند بار هم تذکر دادیم که همین دور و برا باش ... هی رفت و اومد و دوئید و چند بار ماها رو به ادم بزرگا معرفی کرد و دور رفت و نزدیک اومد تا اینکه متوجه شدیم که نیست ! همسرم به یه سمت رفت و پسرم به سمت دیگه و منم موندم همون جا بلکه اگه اومد ببینمش و هی جمعیت رو با نگرانی نگاه میکردم .
دو بار همسرم و دو بار پسرم دست خالی و با ناراحتی برگشتن و دوباره رفتن .... پسرم گفت مامان ! حالا من وقتی دعواش میکنم که سر جاش بشینه شما میگین ولش کن بذار بره ! حالا میخواین چیکار کنین ؟

دلم اشوب بود ! حالا میخواستیم چیکار کنیم ؟ برگردیم بدون ریحانه ؟ اخه کجا میتونه رفته باشه ؟ نکنه کسی با قول عروسک یا خوراکی گولش زده باشه و ..... نکنه دیگه نبینمش ؟ !!!
شوهرم رفت و اسم و مشخصات دخترم و شماره موبایلشو داد برای گم شده ها .......

وای خدایا ! خدایا .......... یهو دیدمش ! اوناهاش ! اونجاست ! وقتی بین اون جمعیت دیدمش با دو تا دختر دیگه داره میگه و میخنده ....... فقط خدا رو شکر کردم ...... داداشش بدو رفت اونجایی که من با انگشت نشونش دادم ....... یهو دیدم دخترم مثل گلوله ی تفنگ داره در میره ! داداششو دیده بود .... البته اخر هم شکار شد و با جیغ و گریه پرید بغل من .......

خدایا شکرت ...

یه بار دیگه هم با خواهر شوهرم رفته بودیم حرم حضرت معصومه و من به خاطر اینکه خواهرشوهرمو گم نکنم و یه قسمت خلوت براش گیر بیارم ، یه لحظه ، فقط یه لحظه وقتی هر دو مون دور تر از ضریح ایستاده بودیم و یه دختر کوچولوی دیگه هم کنارمون بود ، من دست دخترمو ول کردم و یه لحظه بعد سرمو اوردم پایین تا دستشو بگیرم ..... دیدم نیست
چه به روز من اومد اون لحظه بماند ..... ولی خودمو نباختم و ارامشمو حفظ کردم ...
به هر کسی که رسیدم با نگرانی ، نشونی های دخترمو دادم ... به زائرا به خادما به بچه ها .... اون دختر کوچولو رو هم پیدا کردم ولی نمیدونست دخترم کجاست .... شاید یه دقیقه هم نشد ولی برای من انگار سالها گذشت ......... دست پاچه و نگران .... از اون طرف نگران اینکه الان خواهرشوهرم از کنار ضریح بیاد و بگه خب ، بریم .... و من بدون دخترم !!!
توی اون جمعیت ، یه دختر کوچولو رو لابه لای چادرهای مشکی دیدم که به پهنای صورتش اشک میریخت و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که محکم بغلش کنم و بگم عزیز دلم من اینجام ....... و وقتی بلندش کردم و تو بغلم اروم گرفت خواهر شوهرمم پیداش شد و پرسید چرا داره گریه میکنه ؟ با ارامش و لبخند گفتم هیچی ... فکر کرده که گم شده !
و بازم خدایا شکرت ........ 
 این ماجرا رو تازه دارم لو میدم حتی به شوهرمم نگفته بودم !

* مهتاب جون جای شوهرت خالی نباشه ... ایشالله با زیارت قبول و روح زلال برگردن ...

* عزاداری هاتون قبول .....


موضوعات مرتبط: خاطرات خانوادگی، دخترم
[ پنجشنبه 1391/02/07 ] [ 12:29 ] [ سایـه ]
سلام

چقدر هوا لطیف شده با این بارون ......
چه صدای دلنشینی داره این بارون ......
ادم احساس میکنه روحش داره شسته میشه ....
احساس میکنه داره تمیز میشه ....
داره پاک میشه ....

یاد بارونای شمال انداخت منو ، بارون امروز صبح اینجا . یاد بارونای شمال ...........
تند و پیوسته و پر سر و صدا ..... همراه با رعد و برق ......
وای که یاد بارونای شمال انداخت منو ......
یاد صدای شر شر بارون روی بام همسایه ...
صدای قلپ قلپ جاری شدن اب از ناودون .....
و امروز دقیقا همون صدا ها منو از خواب بیدار کرد ......

اینجا باروناش همیشه نم نم و کم و بی سر و صدا و معمولا شبانه بود
باورم نمیشه دلم یه چیزی خواسته باشه و به این زودی انجام شده باشه ......
ممنون خدا
میدونم از دعای گربه سیاهه بارون نیاوردی
ولی همین که گربه سیاهه رو دلشاد کردی ، بازم ممنون ....


موضوعات مرتبط: حرفهای در گوشی
ادامه مطلب
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 11:32 ] [ سایـه ]

ببار بارون ....

* یعنی من عمرا فکر نمیکردم توی این هوای داغ ، بنویسم ببار بارون و فرداش شر شر بارون بیاد !!!
ایکاش همیشه حرفام اینجوری درست در می اومد ........


موضوعات مرتبط: حرفهای در گوشی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/01/24 ] [ 13:14 ] [ سایـه ]

سلام

امروز توی وبلاگ یکی از دوستام یه لینک داده بود برای شرکت در یک نظر سنجی . بازش کردم و یه عکسی توجهمو جلب کرد :

ادرس اون عکس

عکس جوونی که زیرش نوشته بود چهلم شهید حجت الله رحیمی ....

برام سوال شد که چطور شهید شد ؟
توی جستجو هام اینها رو پیدا کردم :

نحوه شهادت حجت الله رحیمی 

نحوه شهادت دانشجوی بسیجی حجت الله رحیمی

وصیت نامه اش

کاری ندارم نحوه ی کشته شدنش ، شهادت بوده یا نه ...... کاری ندارم که شاید هر روزه خیلیا این طور کشته بشن .... شهید بودن یا نبودنش چیزیه بین اون و خدا ... چه به زبون بقیه بیاد یا نه ، ولی مهم این بود که این بسیجی عاشق خدا بود و عاشق رفتن ..... و به ارزوش رسید ......
چه او شهید واقعی باشه یا نباشه ، ولی بدجور عطر شهادت از رفتارش و وصیت نامه اش میاد ....
خوش به حالش ......

میخواستم وبلاگمو بروز کنم ولی اون چیزی که میخواستم بنویسم کجا و این کجا ..........
خدا رحمتش کنه ....
خدا همه ی ما رو بیامرزه .....

* امسال قبل از عید توی وسیله های قدیمی ام ، نامه ای رو که دائی شهیدم حدود یک ماه قبل از شهادتش به من ۶ ساله نوشته بود رو پیدا کردم ... تاریخ نامه مال ۹ تیر ۶۴ بود . توش برام نوشته بود سلام منو به بابا و مامان و ننه بزرگ و بابابزرگ و خاله ها و بقیه ی دائی ها برسان و عوض من سمیه و سحر رو روبوسی کن .... با خودم گفتم ای بابا ! دائی ام یه چیز ازمون خواسته بود ولی هنوز که هنوزه انجامش ندادم ! نامه رو همراه خودم بردم شمال . خونه ی یکی از خاله ها و دو تا دائی ام که رفته بودم همرام بردم و نامه رو نشون شون دادم و سلام دائی شهید رو رسوندم ... سحر و سمیه رو هم دو تا بوس ابدار کردم و گفتم این سفارشی بود از طرف یکی که بهم سفارش کرده بود و بعد نامه رو نشون شون دادم ......

* چه دعایی کنمت بهتر از این ، که کنار پسر فاطمه ، هنگام اذان سحر جمعه ای از سال جدید ،پشت دیوار بقیع ، قامتت قد بکشد در دو رکعت ، به نمازی که نثار حرم و گنبد بر پا شده ی حضرت زهرا بکنی ....
ایام شهادت شون رو تسلیت میگم ....

[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 11:32 ] [ سایـه ]

سلام

با چند روز تاخیر سال نو مبارک

امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات خوش گذشته باشه ...

ما که قرار بود چند روز قبل از عید بریم شمال ولی نشد . هوا هم خراب بود ... قرارمون بود که صبح ۲۹ اسفند راه بیفتیم ولی شوهرم میگفت صبر میکنیم تا قبل از عید خانواده ات رو ببینی بعد راه می افتیم ... مامان اینا هم روز ۲۹ اسفند مسافرتشونو شروع کردن و با اصرار ما ناهار اومدن پیشمون . میگفتن زودتر راه بیفتین بیاین و منتظر ما نمونین ، ما اصلا نمیخوایم از شهر شما عبور کنیم ....
وقتی ناهارمونو خوردیم بابا اینا ما رو راهی کردن . کلید رو دادیم بهشونو و بر خلاف همیشه که اونا میرفتن و ما تا چشم کار میکرد براشون دست تکون میدادیم ، حالا ما می رفتیم و برای اونا دست تکون میدادیم و میخندیدیم ....

مسافرت مون هم خیلی راحت بود . هم رفتن و هم برگشتن . با اینکه بلیط نداشتیم ماشین فراوون بود و اصلا هم به ترافیک نخوردیم و خیلی هم زود رسیدیم ...

لحظه تحویل سال ... خیلی خاص بود ... یه جورایی خیلی دلم گرفته بود ... خیلی .......
لحظه تحویل سال فقط ما خونه ی مادرشوهرم بودیم . برادر شوهر کوچیکه هم نبود و شبش رو خونه ی پدر نامزدش خوابیده بود .فقط ما بودیم و مادرشوهرم و برادرشوهر مجرده . همه مون قران دستمون بود و میخوندیم .... ولی پسرم کتاب درسی گرفته بود و تند و تند میخوند تا مثلا تا اخر سال همش در حال درس خوندن باشه ! البته من به یقین رسیدم که همه ی اینا کشکه ! چون تا روز ۱۳ فروردین من چندین بار دیدم که مجله ی جدول داره حل میکنه ولی دفتر و کتاب دستش ندیدم !

روز اول عید تازه خواهر زاده ی کوچولومو دیدم . محیا کوچولو سه ماهه بود که خاله بزرگه اش برای اولین بار دیدش ...
نماز ظهر اولین روز فروردین رو هم خونه ی باران اینا به جماعت خوندیم ....

بخاطر اینکه بابا اینا و دو تا از خواهرام نبودن ، عید دیدنی رفتن با سحر و خانواده اش خیلی دلپذیر بود . حتی وقتی بچه ها سر نشستن توی ماشین با هم دعوا شون میشد ....

امسال بخاطر بیماری شوهر خواهرشوهر بزرگه ام اونا نتونستن بیان و بمونن . برادرشوهر بزرگه هم اصلا نیومد . برادرشوهر کوچیکه هم بیشتر خونه نامزدش بود . خواهرشوهر کوچیکتره هم فقط یکی دو روز موند و رفتن مشهد و از اون راه برگشتن تهران . مامان اینا هم نبودن که بریم اونجا . تنها سالی بود که ما تنها مهمونای مادرشوهرم بودیم و مسلما بیشتر مورد توجه !

مامانم اینا حدود ۸ فروردین برگشتن . مقصد نهایی شون ابادان و شلمچه بود ... ابادان رفتن شون یه دلیل دیگه هم داشت . چون ما ۳ سال ابادان زندگی کرده بودیم و از اونجا کلی خاطره داشتیم ... وقتی بابا اینا رفتن اونجا ، به خونه ی قبلی مون هم سر زدن . بیرون خونه کمی تغییر کرده بود ولی توش همون بود فقط قراضه تر . عکسایی که بابا اینا از اونجا گرفتن با چیزایی که تو ذهنم بود خیلی فرق داشت ... حتی به نظرم حیاط خونه اون موقه بزرگ تر بود تا اون چیزی که عکس نشون میداد ... و همین طور فضای باز کنار خونه مون هم انگار تو بچگی خیلی بزرگتر از الان بود .... من کلاس پنجم میرفتم که رفتیم ابادان ..... یادش بخیر وقتی از ابادان برگشتیم من بیشتر خودمو ابادانی میدونستم تا شمالی ....
به قول مهتاب که خوب شد ندیدم ابادان امروز رو . که تموم ذهنیت بچگی و خاطراتم خراب میشد .... همه چی عوض شده بود .....
حتی من با خودم گفتم ایکاش عکسهاشم ندیده بودم .....
یکی از همسایه های قدیمی مون خونه اشو عوض نکرده بود . یادش بخیر من و دخترش با هم دوستای جون جونی و همکلاسی بودیم .... به مامان اینا سپردم از مامانش شماره تلفن دوستمو بگیره . الانم شماره اش دستمه ولی نمیدونم زنگ بزنم بهش چی بگم !!! چیز زیادی هم از اون موقع ها یادم نیست . نه اسم دوستای دیگه نه معلما ....

* اخرش به دوستم اس ام اس دادم که من دوست و همسایه ی قدیمیت هستم منو یادت میاد ؟ فوری جواب اومد سایه جون مگه میتونم فراموشت کنم ؟ زنگ زدیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم . اون همون ابادان شوهر کرده بود . شوهرش تو شرکت نفت کار میکرد . دو تا دختر ۱۲ و ۶ ساله هم داشت ... صداش عین قبل بود . انگار رفتم به همون دوران ........

* یکی از روزهای عید رفته بودیم سر مزار اموات ، که یه اقایی اومد و با شوهرم گرم صحبت شد . نمیشناختمش . بعد از کمی ما رو راهنمایی کرد سر قبر مادرش . همسرش و بچه هاشم ایستاده بودن . من از دور باهاشون سلام علیک کردم و روی قبر رو که خوندم (همسر اقای .... )تازه یادم اومد که این اقا کیه ! ما یه بار خونه شون دعوت شده بودیم . حتی فکر کنم مامانشم دیده بودم ..... اون اقا هم کلاسی شوهرم بود . که وقتی من بعد از بدنیا اومدن پسرم داشتم از بیمارستان مرخص میشدم ، زنشو اوردن تو همون اتاق و از کارای خاصی که انجام میداد و  و حرفای جالبی که تو اون حال میزد بعدا فهمیدم که زن دوست شوهرم بوده و وقتی هم خونه شون رفته بودیم بهش گفتم که تو بیمارستان دیده بودمش .... بچه هامون ۲ روز با هم فاصله دارن .... و اصلا هم عجیب نبود که من قیافه ی خانومه رو هم یادم نبود . چون من کلا حافظه ی خوبی ندارم مخصوصا که چهره ها زود از ذهنم پاک میشن .....

* ۱۴ فروردین تولد سارا رو هم یادم رفت بهش تبریک بگم ! سارا جون تولدت مبارکتوی همین ۱۵ روز اول سال ، تولد تقریبا ۱۵ نفر بود که بعضیاشون از دستم در رفت ! با عرض پوزش فراوان از در رفته گان

* دوستان عزیزی که همیشه دنبال چیزی برای گیر دادن میگردین ، خودم میدونم کنار عکس نوشته نوروز ۸۶ . نیازی به تذکر نیست

* ممنون از دوستایی که تو پست قبل سال نو رو تبریک گفتن  اها اینم میخواستم بگم که تلاش و استقامت خیلی از شماها برام الگوئه ! واقعا همت دارین ! شماها واقعا ستودنی هستین که با این سرعت اینترنت دایال اپ هی تند تند بروز میکنین و همین طور ادامه میدین  من که دو بار از اونجا وصل شدم از زندگی سیر شدم !

* برای مامان زینب و نهاد و همیشه ۱۳ و ندانسته های من و زری خواستم کامنت بذارم نشد ... نوشتمش توی ادامه مطلب


موضوعات مرتبط: خاطرات من
ادامه مطلب
[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 21:49 ] [ سایـه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

نی نی کوچولوها روز به روز بزرگتر میشن و مامان و بابا ها روز به روز پیر تر ... عمر مثل باد میگذره و از جوونی مون فقط عکسها و نوشته هاست که به یادگار میمونه ...
×××××
من 32 سالمه و سه تا بچه دارم ! پسرم 13 ساله و دخترم 5 و نیم ساله است که این دو تا رو خودم بدنیا اوردم ولی پسر اخریمو مادرشوهرم بدنیا اورده !
:))
این نوشته ها خاطرات خانوادگی ماست .
×××××
شوهرم اصلا خوشش نمیاد با اسم و ادرس خودم برای اقایون کامنت بذارم و منم معمولا اقایون رو لینک نمی کنم . از همه ی اقایونی که بدون توقع نظر میدن خیلی ممنونم .
×××××
جواب کامنت اقایون و دوستایی که ادرس نذاشتن زیر کامنت شون داده میشه
×××××
روز نوشت :
از قبل از عید دارم دوره ی لباس شب و عروس رو میگذرونم ...
این روزها چقدر بدم میاد از خیاطی !!!
امکانات وب